تبليغاتX
ایران در گرو

http://www.hambastegidaily.com

 

مجمع عمومي سازمان ملل متحد با شركت عالي‌ترين مقام هر كشور سومين سه‌شنبه ماه سپتامبر آغاز مي‌شود و به مدت 10 روز ادامه دارد. در هفته نخست مقدمات اجلاس فراهم مي‌شود، اما سخنراني‌هاي مهم از سه‌شنبه بعد آغاز مي‌شود و رهبران جهان مي‌توانند از تريبوني كه متعلق به مردم دنيا است سخنان و برنامه‌هايي را كه براي استقرار صلح و امنيت جهاني دارند، بيان كنند. مقوله فقر، محيط‌زيست، شكاف ميان شمال و جنوب، لايه‌ اوزن، حقوق بشر و گرم شدن كره زمين موضوعاتي هستند كه در مجمع سالانه سازمان ملل متحد و كميته‌هاي آن مورد بحث و تبادل‌نظر قرار مي‌گيرد و در پاره‌اي از موارد در مورد هريك از آن‌ها موضع‌گيري مي‌شود. در آستانه سومين سفر رييس‌جمهور به نيويورك براي شركت در شصت و دومين اجلاس سالانه مجمع عمومي سازمان ملل متحد، نگارنده تلاش مي‌كند تا ميان شرايط حضور خاتمي در نيويورك در سال 2000 و سفر احمدي‌نژاد به آن شهر در سال 2007 مقايسه‌‌اي مختصر انجام دهد. 1- خاتمي در دوران رياست‌جمهوري‌اش با انجام مصاحبه با كريستين امان‌پور خبرنگار شبكه تلويزيوني‌CNN‌ و تأكيد بر صلح و همزيستي ملت‌ها و اديان و برشمردن ريشه‌هاي اختلافات ايران و آمريكا كه سبب ايجاد ديوار بي‌اعتمادي ميان دو دولت از يك سو و دو ملت از سوي ديگر گرديده است، تا حدودي توانست در دل‌ مردمان آمريكا و اروپا كه داراي ريشه مشترك فرهنگي هستند نفوذ كند. اين مصاحبه بسياري از زنگارهايي را كه بر اثر تبليغات يك‌سويه و جهت‌دار توسط رسانه‌هاي پرنفوذ و پربيننده غربي درباره انقلاب، دين اسلام و جمهوري اسلامي به‌وجود آمده بود، به يك‌باره پاك كرد و دنيا متوجه انتخاب و مشي سيد محمد خاتمي شد. 2- خاتمي در اقدامي ديگر با حضور در نشست هزاره سوم در سپتامبر 2000 پيشنهاد گفت‌وگوي تمدن‌ها را در مقابل نظريه جنگ تمدن‌هاي هانتينگتون- نظريه‌پرداز معروف آمريكايي و نويسنده كتاب‌هاي مهم "برخورد تمدن‌ها و بازسازي نظم جهاني"، "استراتژي نظامي آمريكا"، "سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني"، "موج سوم دموكراسي در پايان سده بيستم"، "درك توسعه سياسي" و...- پيشنهاد كرد. نشست هزاره پيشنهاد گفت‌وگوي تمدن‌ها را پذيرفت و سال 2001 سال گفت‌وگوي تمدن‌ها اعلام شد. تصويب اين پيشنهاد براي ايران يك موفقيت ديپلماتيك و حتي فرهنگي به‌شمار مي‌آمد. ‌ 3- خاتمي در مصاحبه با شبكهCNN‌ ، با درك شرايط درهم تنيده جهاني كه عليه ايران در آن زمان شكل گرفته بود، استراتژي سياست خارجي‌ خود را در قالب سياست تنش‌زدايي اعلام كرد. سياست تنش‌زدايي، كاخ سفيد و پنتاگون را غافلگير كرد و آمريكا دريافت كه به‌جاي گزينه نظامي مي‌تواند با دولت ايران وارد گفت‌وگو و تعامل شود. ‌ 4- دموكرات‌‌ها براي پيروزي در انتخابات رياست‌جمهوري در سال 2000 به ايران نياز داشـتند و حاضر به امتياز دادن بودند. در راستاي جلب نظر ايران، كاخ سفيد سخت به تكاپو افتاد. در اقدامي بي‌سابقه، خانم آلبرايت وزيرخارجه وقت آمريكا رسماً از دخالت سازمان سيا در دوران رياست جمهوري‌ آيزنهاور در سال 1953 كه منجر به سرنگوني دولت ملي دكتر محمد مصدق گرديد از ملت ايران عذرخواهي كرد. ‌ 5- بيل كلينتون، رييس‌جمهور وقت آمريكا با حضور در نشست هزاره سوم نه تنها به سخنراني خاتمي گوش فراداد، بلكه براي سخنان او كف زد و خود و وزيرخارجه‌اش كوشيدند تا همان‌جا با خاتمي روبه‌رو شوند تا شايد باب آشتي را بگشايند. اما خاتمي از رويارويي با آن‌ها طفره رفت. دو فرضيه براي طفره خاتمي از گفت‌وگوي رودررو و مذاكره با مقامات آمريكايي قابل طرح است: ‌ الف) مخالف بودن با عادي‌سازي را بطه ديپلماتيك تهران - واشنگتن. اين علت نمي‌تواند پذيرفتني باشد زيرا اگر چنين باوري در خاتمي و دولتش وجود داشت با آنچه در بالا به آن اشاره شد يعني مصاحبه با شبكهCNN، سياست تنش‌زدايي، گفت‌وگوي تمدن‌ها و... در تقابل و تعارض است. اگر اين انگاره درست باشد، مي‌توان قبول كرد كه خاتمي دوستدار استمرار شرايط خصمانه روابط تهران - واشنگتن در دوران هاشمي‌رفسنجاني و قبل از آن بوده است. ب) فرضيه ديگر كه به‌نظر مي‌رسد مانع رويارويي خاتمي با بيل كلينتون و وزيرخارجه آمريكا گرديد، هراس او از مخالفان در داخل بود. احتمالا خاتمي فكر مي‌كرد چنانچه ملاقاتي با رييس‌جمهور آمريكا در نيويورك انجام دهد در بازگشت به تهران مخالفان هياهو، اعتراض و حتي تظاهرات خيابان را نيز به‌راه مي‌انداختند. از آن‌جا كه رييس‌جمهور نماد ملت است و بايد در هر شرايطي از حقوق و منافع ملي ايرانيان دفاع كند چنانچه خاتمي تأمين منافع ملي را قرباني مخالفينش كرده باشد، بي‌ترديد بايد در برابر ملت و تاريخ پاسخگو باشد. آنچه مهم است آن است كه خاتمي سكوت در اين‌باره را بشكند و صريح و بي‌پرده آنچه در نيويورك رخ‌ داد و باعث شد تا شرايط استثنايي در عادي‌سازي روابط ايران و آمريكا از بين برود را بازگو كند. اگر اين اتفاق رخ ندهد، بايد بر اين باور بود كه تلاش كاخ سفيد براي امتيازدهي در آن زمان به ايران به جاي فرصت، تهديد بوده است. رييس‌جمهور حافظ منابع ملي است و نبايد از هياهو و جوسازي‌ها در روابط خارجي هراس داشته باشد. بنابراين چنانچه خاتمي به خاطر راضي نگه داشتن مخالفان از رويارويي و گفت‌وگو با رييس‌جمهور آمريكا خودداري كرده است، آيا نمي‌توان نتيجه گرفت كه او دچار خطاي استراتژيك در سياست خارجي گرديده است؟ آيا بهتر نبود خاتمي با كلينتون كه به استقبالش آمده بود، مذاكره مي‌كرد تا اين‌كه وضعيت به‌جاي برسد كه مذاكره ميان ايران و آمريكا در سطح كارشناسي و بعد سفيران دو كشور آن هم به‌جاي موضوعات اختلافي بين تهران - واشنگتن درباره عراق و در بغداد صورت گيرد؟‌آنچه در روابط خارجي مهم است، قدرت اقتصادي، نظامي، نفوذ سياسي و فرهنگي و تأثيرگذاري در مناسبات جهاني و منطقه‌اي است كه ايران برخي از اين امتيازها را دارا است، اما به دليل سياست خارجي منفعلانه، بارها در گذشته و حال از اين اهرم‌ها نتوانسته است استفاده مناسب ببرد. دموكرات‌ها در دوران هشت ساله بيل كلينتون در روابط خارجي، موفقيت‌هايي نظير گفت‌وگوهايي در قالب نشست‌هاي مادريد، اسلو، غزه - اريحا، چمن كاخ سفيد و... به‌دست آورده بودند. آن‌ها توانستند رهبران عرب و فلسطيني‌ها را در كنار اسرائيلي‌ها قرار دهند و به توافق‌هايي دست يافتند كه نتيجه آن تشكيل دولت خودگردان فلسطين بود. براي آن‌كه دموكرات‌ها به آمريكايي‌ها وانمود كنند كه برخلاف جمهوريخواهان كه اهدافشان را با زور و مداخله نظامي به پيش مي‌برند، مي‌كوشيدند تا با عادي‌سازي رابطه با ايران به جاي استفاده از اين گزينه‌ها به توافق سياسي دست پيدا كنند و از اين طريق را‡ي آمريكايي‌ها را متوجه خود نمايند و اين ضرورت باعث شده بود تا در آن زمان حاضر به امتياز دادن به ايران شوند. ‌شرايط كنوني به علت اجماعي كه كشورهاي تأثيرگذار جهان عليه ايران دارند، نسبت به زمان حضور خاتمي در سازمان ملل بدتر شده است. طي يكي دو سال گذشته، سواي ارجاع پرونده هسته‌اي ايران به شوراي امنيت، قطعنامه‌هاي 1669، 1737 و 1747 به استناد به فصل 7 منشور عليه ايران صادر شده است.‌ ‌6- مقايسه برخي رويدادها از اولين حضور خاتمي و احمدي‌نژاد در نيويورك خيلي چيزها را آشكار مي‌سازد. ‌ الف) خانم كريستين امان‌پور در مصاحبه‌اش با خاتمي و به احترام او با روسري ظاهر شد، اما همين خبرنگار در مصاحبه با احمدي‌نژاد بدون روسري با رييس‌جمهور ايران مصاحبه كرد، موضوعي كه پس از انقلاب بي‌سابقه بود. ب) خاتمي بنا به دلايل نامعلوم از شركت در مراسم شام و عكس يادبود سران خودداري كرد، اما احمدي‌نژاد در مراسم عكس يادبود سران كه مقامات كشورهايي كه جمهوري اسلامي ماهيت آن‌ها را قبول ندارد، شركت كرد. پ) هيأت آمريكايي تا پايان سخنراني خاتمي در سالن سازمان ملل ماندند و حتي او را تشويق هم كردند، اما در هنگام سخنراني احمدي‌نژاد، هيأت آمريكايي سالن را ترك كردند. ت) پيشنهاد گفت‌وگوي تمدن‌ها و گفتمان خاتمي توجه جهانيان را به‌سوي ايران جلب كرد، اما پيشنهاد احمدي‌نژاد در خصوص تشكيل كنسرسيوم بين‌المللي براي غني‌سازي با مشاركت ايران مورد توجه واقع نشد. ث) گفته مي‌شود خاتمي با هيأتي حدود 60 نفر به نيويورك رفت، اما احمدي‌نژاد كه با شعار صرفه‌جويي و جلوگيري از ريخت‌وپاش‌ به صحنه انتخابات آمد، با هيأتي حدود 100 نفر وارد نيويورك شد. هرچند در ايران هستند كساني كه وضعيت كنوني را كه بخشي از آن ناشي از موضع‌گيري‌هاي راديكالي دولت نهم در برابر آمريكا و غرب است، امري پسنديده و مفيد مي‌دانند، اما به دليل آن‌كه اين موضع‌گيري‌ها باعث شده است تا تجارت خارجي و روابط خارجي ايران نسبت به قبل محدود گردد و تعدادي از بانك‌هاي بزرگ جهاني از يك‌سو مبادلات تجاري خود را با ايران به حالت تعليق دربياورند و از سوي ديگر فعاليت بانك‌هاي سپه و صادرات را محدود كنند و تحريم‌ها نسبت به گذشته در اين دوره بيش‌تر شده است، مي‌توان نتيجه گرفت كه سياست خارجي دولت قبل از دولت كنوني مفيدتر و كارآمدتر بوده است

نويسنده : علي صالح‌آبادي

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:55 توسط ایرانی

اوج دموكراسي 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط ایرانی

رياضي:

 

"شما ياوه گويان با زندگاني معنوي و سعادت اجتماعي يك گروه انبوه صدها هزار ميليون نفري بازي ميكنيد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 74

 

* صد هزار ميليون ميشود صد ميليارد نفر،  صدها هزار ميليون را خودتون حساب كنيد. جمعيت جهان چند نفره؟

 

 

ميليونها ميليون سلاطين و بزرگان و فلاسفه در عالم آمدند.

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 176

 

 

"اسلام ميليونها حكم دارد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 55

 

 

فلسفه:

 

"فيثاغورث حكيم در زمان سليمان بود و حكمت را از او اخذ كرد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 32

 

* فيثاغورث در قرن پنجم پيش از ميلاد در يونان زندگي ميكرد و حضرت سليمان در قرن 10 قبل از ميلاد در اورشليم زندگي ميكرد. بين اين دو نفر پنج قرن اختلاف هست.

 

"انبذقلس فيلسوف بزرگ در زمان داوود نبي بود و حكمت را از او و از لقمان حكيم اتخاذ كرد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 33

 

*انبذقلس - Empedocles -  فيلسوف بزرگ يوناني در قرن پنجم پيش از ميلاد و حضرت داوود در قرن دهم پيش از ميلاد زندگي ميكردند.

 

" از حكما و فلاسفه بزرگ ديگر اسكندر است"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 35

 

* انصافاً اين يكي درست بود. اسكندر مقدوني از فيلسوفان و حكيمان بزرگ تاريخه. اگه شك دارين برين تاريخ بخونين.

 

 

تاريخ:

 

"اين موضوع مربوط به امروز و ديروز نيست. دو هزار سال است كه آمريكا ما را استعمار كرده است"

ديدار با دانشجويان خط امام پس از گروگانگيري اعضاي سفارت آمريكا، جماران، 19 آبان 1358

 

 

پزشكي:

 

"امروز بر دكترهاي كشور ثابت شده كه براي علاج ناخوشيهايي مثل تيفوس و تيفوئيد (حصبه) چاره اي جز عمل كردن به طبق دستورات يوناني نيست و علاجهاي اروپايي نميتوانند كاري به اينگونه مرضها بكنند"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 280

 

 

هنر:

 

اوريانا  فالاچي در مصاحبه با امام خميني (متن كامل سخنراني در كتاب مصاحبه با تاريخ نوشته فالاچي- البته اگه كتاب رو تو دست دوم فروشي ها پيدا كردين)

 

سوال: شما موسيقي را عامل فساد و شهوتراني دانسته ايد. ولي آيا آثار موسيقي كساني چون باخ و موتسارت و بتهون و وردي را نيز با اين همه معنويت آنها عامل فساد ميدانيد؟

 

امام خميني: من اينهايي را كه اسم برديد نميشناسم ولي اگر مارش جنگي ساخته باشند كارشان خوب است. در غير اينصورت كارشان قابل قبول نيست.

 

سياست:

 

"اسلام به كاخ كرملين هم كشيده شده، به كاخ سفيد هم كشيده شده. به آمريكاي لاتين هم رفته. به افريقا هم رفته، به مصر هم رفته. ملزم كرده است همه آنها را كه از اسلام اطاعت كنند."

ديدار با رئيس جمهور و مقامات كشور، جماران، 18 مرداد 1363

 

* يكي از بركات جمهوري اسلامي اين بود كه مصريهاي كافر بالاخره مسلمان شدند. بقيه جاها هم مسلمان شدند.

* و از اين تاريخ بود كه در قانون اساسي امريكا و شوروي و بقيه دنيا نوشته شد كه بايد قوانين بر اساس شريعت اسلام باشد.

 

"يكي از راههاي ايجاد اختلاف در يك ملت وجود احزاب است... اساساً احزاب از اول براي اين درست شده اند كه مردم با هم متجمع نشوند. چون دولتها از اجتماع توده ها ميترسند احزاب سياسي را درست كرده اند."

 

* درستش هم همين است: هزاران سال دولتها ميخواستند حزب درست كنند و مردم نميگذاشتند تا اينكه دولتها بر عليه ملتهايشان انقلابهاي "مشروطه يا جمهوري" بر پا كردند و اين حزب ها را درست كردند.

 

اسلام سياسي يا غير سياسي؟

 

"روحاني نبايد كار ديگري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي و پخش و تعليم قانون هاي آسماني و تهذيب اخلاق بپردازد"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 208

 

"اين را بدانيد كه تنها روحانيت ميتواند در اين مملكت كارها را از پيش ببرد. فكر نكنيد كه بخواهيد كنار بگذاريد روحانيت را"

ديدار با نمايندگان مجلس، جماران 6 خرداد 1360

 

 

دانشگاه كجاست؟

 

"ريشه تمام مصيبتهايي كه تاكنون براي بشر پيش آمده از دانشگاهها بوده است... همه مصيبتهايي كه در دنيا پيدا شده از متفكرين و متخصصين دانشگاهي است... اگر به اسلام علاقه داريد بدانيد كه خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه اي بالاتر است"

ديدار با اعضاي دفتر تحكيم وحدت حوزه و دانشگاه، 27 آذر 1359

 

"ما هرچه ميكشيم از اين طبقه اي است كه ادعا ميكند دانشگاه رفته ايم و روشنفكريم و حقوقدانيم. هرچه ميكشيم از اينها است."

قم، 1 مرداد 1358

 

فرار مغزها:

 

"منافقين هي ميگويند مغزها دارند فرار ميكنند . به جهنم كه فرار ميكنند. اين دانشگاه رفته ها، اينها كه همه اش دم از علم و تمدن غرب ميزنند بگذاريد بروند. ما اين علم و دانش غرب را نميخواهيم. اگر شما هم ميدانيد كه اينجا جايتان نيست فرار كنيد. راهتان باز است."

جماران، 8 آبان 1358

 

صادرات انقلاب؟

 

"ما بايد به هر قيمت شده باشد انقلاب خودمان را به تمام ممالك اسلامي و تمام جهان صادر كنيم."

پيام به ملت، 22 بهمن 1358

 

"بايد در صدور انقلابمان به تمام جهان كوشش كنيم"

پيام نوروزي به ملت، اول فروردين 1359

 

كشورهاي جهان اعتراض كردند:

 

"ما قصد صدور انقلاب اسلامي را نداريم. اينها حرفهاي دشمنان اسلام است"

ديدار با مسئولان صدا و سيما، 16 مرداد 1361

 

جاسوسي؟

 

"هيچكس حق ندارد براي كشف جرم و گناه جاسوسي ديگران را بكند زيرا اين خلاف مقررات اسلام است."

ماده6 از فرمان8 ماده اي امام خميني به ملت، جماران، 1 مرداد 1361

 

"دانش آموزان بايد با كمال دقت اعمال و كردار دبيران و معلمين خود را زير نظر بگيرند و اگر خداي نكرده در يكي از آنها انحرافي ببينند بلافاصله به مقامات مسئول گزارش نمايند... اين كار را به صورت مخفي انجام دهند"

پيام به دانشجويان، دانش آموزان، استادان و دبيران، بازگشايي مدارس در سال تحصيلي 61-62 ، 1 مهر 1361

 

حكم مواد مخدر؟

 

"تعجب ميكنم كه اين دولت(شاه) چگونه فكر ميكند...در نظر دارند قاچاقچيان هروئين را اعدام كنند. اين موضوع نه تنها خلاف اسلام است.  خلاف انسانيت هم هست"

كتاب ولايت فقيه نوشته امام خميني، نجف 1355

 

"اينهايي كه مواد مخدر ميفروشند شرعاً مستوجب اعدامند و بايد بدون هيچ تاخيري اعدام شوند. هيچ ترحمي هم در مورد آنها جايز نيست"

30 ارديبهشت 1359

 

بني صدر كي بود ؟

 

"جناب آقاي بني صدر را همين مردم كوچه و بازار از پاريس آوردند اينجا و رئيس جمهور كردند، براي اينكه مردي مسلمان است، مومن است، خدمتگزار است"

ديدار با استانداهاي كشور، جماران، 18 آذر 1359

 

"اين آدم از اول ادعا ميكرد كه مسلمان است و براي اسلام كار ميكند و كذا. من هم از اول فهميدم دروغ ميگويد"

ديدار با افسران و درجه داران، جماران، 3 شهريور 1360

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:29 توسط ایرانی

http://hoseinnorouzi.com

بازی با وطن: وطن برای تو یعنی چی؟

گُرگ‌ها، تمام زندگی‌مان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. و این‌میان، یک پا گذاشتیم، یک انگشت ِ دست.
جنگ دست ما نبود، همان‌طور که پول، که تقسیم قدرت، و ثروت. باید سوار چی می‌شدیم می‌رفتیم آلمان خوش‌گذرانی؟ سوار کی؟ نشستیم توی خانه‌ء اجاره‌ای، بمب زدند، ترسیدیم، نزدند، گفتیم فردا پدر می‌آید. فردا شد، و کاش نمی‌آمد. پدرم رفته بود آن‌قدر جنگ را بکند تا تمام شود. رفته بود ریشهء جنگ را بخشکاند جاش کارخانه بکارد برویم کار کنیم. پدرم شده بود ام‌شی ِ تمام سلاح‌های جهان؛ رفته بود بر ضد جنگ بجنگد، تمام کند.
ما زیر خمپاره بودیم. پدر نداشتیم، و اگر کمی دیر جنبیده بودیم، زیر بزرگ‌ترهای محل. لابد نمی‌فهمی؛ بی‌خیال. بعد؟ بعد جنگ تمام شد، خمپاره شد سهم ما، و سهم ِ شما ارتقاء مقام. و تقسیم قدرت و ثروت. من، عقدهء این‌ها را ندارم. قدرت و ثروت، آن‌روز برای شما بود، یک‌روز هم برای .... راست‌اش همیشه برای شماست. نوش!
پدرم جنگ را کرده بود برگشته‌بود داشت زندگی را به شدت و با دست و پا می‌کرد. اخراج‌اش کردند. کارگر سادهء بی‌نوا را اخراج کردند. گفتند شورش به راه انداخته‌ای. {یک مشکل شخصی بود فقط} بردند و آوردند، رفتیم و آمدیم. رفتیم با خانواده دیدار این مقام وقت گرفتیم، به آن‌یکی نامه دادیم، گفتیم: ما جنگ را کرده‌ایم و حالا آمده‌ایم خدمت را؛ ما را ببخشید. بخشیدند و ما شدیم باز کارگر ِ ادامهء زندگی. تو رفتی ترفیع گرفتی، شدی مدیر. نوش! جنگ، انتخاب ما نبود ولی. رفتیم که جنگ را بکنیم، جنگ ترتیب ما را داد. روبه‌رویی هم نیامده بود صفا؛ آمده بود ترتیب وطن را بدهد.
راستی تو تا به حال، اسم وطن را، همین‌جوری که من می‌گویم وطن، گفته‌ای؟
وطن، جایی‌است که آدم اگر توش بمیرد، به تخم کسی هم نیست. بنشین برای تو از وطن بگویم.
وطن برود، یعنی تمام خیابان‌هایی که دست‌مالی کردیم هم را رفته‌است!
وطن برود، یعنی تمام ماشین‌هایی که توش دست‌ها به کار بود!! رفته‌است!
وطن برود، یعنی هراس این‌که راننده چه دید و چه ندید، رفته‌است!
وطن نباشد، دست توی کجای زن اجنبی فرو کنیم، و از راننده بترسیم ؟ کدام سینه را یواشکی بجنبانیم؟
وطن برای من از سکس هم زیباتر است. وطن، تمام مکان‌ها، خاطرات، خیابان‌ها، غم و شادی‌هاست. وطن، همین‌ خاکی است که توش راه رفته‌ایم بسیار. کجا ببرم با خودم این‌همه جا را؟ دارد از لابه‌لای گزارش‌های مخدوش، جنگ را باورمان می‌کند، به خوردمان می‌دهد؛ نترسم؟
جنگ، انتخاب ما نبود. وطن، ولی منتسب به ما بود، چه ‌می‌کردیم خب؟ جنگ را ما کردیم، وطن را تو! سواحل خوب را تو رفتی، اقتصاد و گوشت را تو اداره کردی، زندگی را تو خوب کردی، تفکر با تو بود، غم بشریت را تو خوردی، رژیم را تو فحش دادی، اصلاحات را تو کردی، تحریم را تو کردی، احمدی‌نژاد را ما آوردیم... همین‌یکی کار ما بود؟ عجب دنیایی‌است. می‌بینی؟
ما، جنگ را دوست نداشتیم. از ترس این‌که نگویی جناح راست‌ایم، خفه شدیم، آمدند تکه‌تکه خاک را به‌گا دادند، وطن را بردند، خفه شدیدم که هم‌سو نشویم. عزیز من! خاک، این خاک لعنتی، وطن ماست؛ حتی اگر چپ باشیم راست بزنیم، بدویم توی اصلاحات، برگردیم به اصول‌گرایی رای بدهیم.
توقع ندارم که جنده‌دوزاری‌ها بفهمند چی می‌گویم. ولی تو که می‌نویسی، تو که می‌فهمی، تو که آدمی! چه‌جوری آن اتوبانی را توش تو را در آغوش گرفتم، بکَنم ببریم خاک غربت؟ من این‌جوری‌ام، احمق‌ام، ولی هنوز هم برای‌ام همین‌های کوچک، زیباست. هنوز هم می‌توانم بگویم مثلا روی کدام کاشی، دست‌ام دراز شد، روی کدام کاشی، پشت سر را دید زدم، روی کدام تخت ... من این‌جوری‌ام.
بیا وطن را بردار ببریم دور از بمب‌های آمریکا، نجات‌اش دهیم.
کارمند ایرانی ِ سفارت، از قوانین معظم کشور دوم‌اش می‌گوید، و یادآور می‌شود که «اون‌جا ایران نیست، شعور دارن، قانون دارن! وحشی که نیستن!» این‌را در جواب استاد دانشگاه روشن‌فکری می‌گوید که آمده برای ویزا. چه حقیر شده‌ایم که حالا باید روشن‌فکرمان هم سر به تایید تکان دهد، مبادا که ویزاش را ندهند.. ای تف به ذات مادرت!
من از انرژی هسته‌ای نمی‌گویم. شعورم واقعا نمی‌رسد که حق مسلم ما چیست. حق، برای من هرگز نه دادنی‌ بوده نه گرفتنی. حق، خوردنی بوده؛ مثل سینه‌ای عریان. پدرم، سینه‌ای را که حق مسلم من بود، پدرش سینه‌ای را که حق مسلم او بود .... حرف من ولی این‌است: من کشورم را دوست دارم.
من، با سرمایه‌داری مشکلی ندارم. با طبقاتی بودن هم. مشکلی اصلا ندارم با کسی. حرف دارم. حرف من این‌است: بیا راه‌مان را نه بر اساس چپ و راست، بیا بر اساس خاکی که روش داریم نفس می‌کشیم، قدم می‌زنیم، راه‌‌مان را یکی‌/جدا کنیم. چه‌قدر وطن را دوست داریم؟ بیا حرف بزنیم.
همه سکوت کرده‌ایم؛ وکشوری دیگر، دارد تدارک حمله می‌بیند و این‌بار ایمان دارم که حمله‌ خواهد شد. کشور را دارد جنگ فرا می‌گیرد، بیا فرار نکن بنشین حرف بزنیم.
وطن برای تو یعنی چی؟ بنویس اگر دل‌ات خواست، و دعوت کن دیگران را. توی بازی‌های بسیار دنیای مجازی، دارد با مفهوم وطن‌دوستی وطن‌پرستی بازی می‌شود. چرا با خود ِ وطن بازی نکنیم؟

 

بازي با وطن

http://aknoun.blogspot.com

خب بازي‌اي كه حضرت حسين دعوتت كرده باشد، نمي‌شود شركت نكني؛ حتي اگر بازي با وطن باشد؛ يا شايد خصوصاً وقتي كه بازي با وطن باشد. راستش حسين جان، يك چيزهايي هست كه آدم‌ها ترجيح مي‌دهند درباره‌اش حرف نزنند. نه فقط به‌خاطر غمي، يا خاطره‌اي، يا زخمي آن كه دهن باز مي‌كند با باز كردن دهنت. بلكه حرف نمي‌زنند براي پرهيز از رسوايي كه به بار مي‌آورد

راستش از همان بچگي اين مشكل را داشتم. مسئله فقط اين نبود كه سال‌ها طول كشيد تا همه آدم بزرگ‌هاي فاميل بتوانند بهم بفهمانند "كشور" يعني چه و فرق ايران با تهران و جهرم چيست، مشكل اين بود كه نمي‌فهميدم چطور چيزي مي‌تواند اين همه همه چيز باشد و هيچ چيز نباشد. حالا كه فكر مي‌كنم فقط هم مشكل بچگي نبود. دارم نقب مي‌زنم همه خاطراتم را و آن‌چه را در اطرافم گذشته تا بگويمت كه "وطن براي من يعني چه؟" خاطره‌هاي تظاهرات 57 را يادم مي‌آيد و اين اسم ايران را كه تكرار مي‌شد. جلوي سفارت را يادم مي‌آيد و اين اسم ايران را كه تكرار مي‌شد.

كودكي را به ياد مي‌آورم كه با مادرش از سفر برگشت و ديد كه پدر آخرين "عكس" را هم از ديوار خانه برداشته و او از همه سوال‌ها و جواب‌ها نام "كردستان" به يادش ماند... و تلويزيون هنوز از ايران مي‌گفت... وتلويزيوني كه از ايران مي‌گفت روزي از كساني گفت كه خون‌شان "مباح" است و تلويزيون هنوز از ايران مي‌گفت (راستي آن كسي كه از خون‌هاي مباح مي‌گفت بعداً براي خودش اصلاح‌طلبي شد؛ خوب يادم هست!)

من هم مانند تو از اين وطن كه نمي‌دانم چيست خاطره‌ها دارم حسين. خاطره عزيزي كه درفتح بستان جان باخت و خواهرانش جنازه‌ سوخته‌اي را كه بعد از دو ماه بازگردانده بودند از روي دندان‌هايش شناختند. مي‌گفتند در راه وطن شهيد شده... يادم هست تا چند ماه قبلش قرار بود از وطن برود و جايي ديگر درس بخواند. نرفت؛ به‌خاطر همين وطن نرفت... و قاب عكسش ماند و جنازه‌اي سوخته...

عزيز ديگري را به ياد دارم كه او هم وطن را آزا د مي‌خواست. سال‌ها براي آزاديش جنگيده بود. يادم هست روزي را كه از عادل آباد آوردندش و روزهايي را كه چه سربلند بودند خانواده‌اش كه همه به خانه آن‌ها مي‌آمدند به ديدار اين مبارزِ آزادي وطن. و خوب يادم هست چگونه همين خانواده سالي بعد شبانه چنان از ترس جان از ديارشان گريختند كه مادر پيري را جا گذاشتند و نمي‌دانستند كه آيا مهاجمان از پيرزن كور زمين‌گيري كه يادگار ملاي بزرگ ولايت‌شان بوده خواهند گذشت يا نه؟ و يادم هست همان مبارزي را كه مايه افتخار بود در خانه‌اي در نظام آباد در درگيري جان باخت و در گوشه‌اي از اين وطن در قبري خفت كه هيچ‌گاه "نشان"ي از آن ندادند.

حسين، من بسياري را ديده‌ام كه به‌خاطر همين وطن با هم جنگيده‌اند. شماره آشناهايي را كه در اين راه از همه سو جان باخته‌اند ديگر از دستم در رفته. و اين وطن هميشه برايم همه چيز بوده و هيچ چيز. وطن برايم زني بوده كه دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمي‌كشيده تا بگويندش شوهري كه شبانه بردند زنده است يا مرده؛ زني بوده كه سه بار حكم تير را شنيد اما صداي تير را نه؛ زني بود كه كودكش را در زندان زاد (وطن آن كودك زندان بود!؟)؛ زن ديگري را مي‌شناسم كه فرزند را بدرقه كرد تا بجنگد كه وطن بماند؛ وطن ماند و فرزند نماند... و آيا وطن ماند؟ وقتي كه نماند آن‌كه وطن به او "وطن" شده بود؟ نمي‌دانم. نمي‌دانم ‌اين وطن چيست كه همه اين زن‌ها زادند تا او "وطن" شود.

حسين، من هميشه در همهمه شنيدن اين اسم مبهم اين ايرانِ مجهول، اين وطن ناكجا زندگي كرده‌ام. روي همين خاك، خاك همين وطن كودكاني را ديده‌ام استخوان‌هاي‌شان در سرماي بيابان‌هاي قزل‌حصار تركيده است تا وقت ملاقات‌شان دهند و نداده‌اند؛ كه فرزندِ "خائن" به "وطن" بوده‌ است و مستحق آزار. و يادم مي‌آيد كه همان روزها اين كودك را ديدم كه از ديدن تيتر "مهران آزادشد" لبخند زد. تو فكر مي‌كني كه من بايد درباره اين وطن چه فكر كنم؟

سال‌ها گذشت و ما با همه اين خاطره‌ها در ذهن هزار چرخ خورديم. تو كه بايد يادت باشد در اين مدت آشنايي من يكي را به چه كارها ديده‌اي؟ رنگ شايد بسيار بود، اما باور كن درد هميشه "بود"؛ و مي‌داني كه اين درد از جنس وطن اگر نبود، كه هنوز هم نمي‌دانم چيست، از جنس همين مردمي بود كه اين وطن را وطن كرده‌اند. همين درد بود كه با زندان‌بان ديروز هم‌راهمان كرد به‌گمان اين كه شايد بيايد روزي كه خون‌ها و زخم‌ها را ببخشيم و فردا كودكان ديگري در سرماي توحش پوست‌شان كويرِ خون نشود؛ نشد اما... و گويا نمي‌شد كه بشود. حالا تو امروز مي گويي كه "بیا وطن را بردار ببریم دور از بمب‌های آمریکا، نجات‌اش دهیم."

باشد، نجاتش مي‌دهيم!! روزهايي كه در روزنامه صد هزار نسخه‌اي مي‌نوشتم به همين فكر مي‌كردم حالا هم كه شايد بيست نفري اين صفحه را ببينند باز هم به اين فكر مي‌كنم. اما چه مي‌توانيم كرد در اين زمانه كه گويا همه از درد يا سرخوشي تن به افيون سپرده‌اند؟ (رسوايي كه مي‌گويم منظورم همين است). "وطن" شايد توهمي بيش نيست. چيزي نيست وراي همه دردها ورنج‌هاي همين مردم كه از سر تقدير اين‌جا زاده شده‌اند يا تقدير به اين‌جا آواره‌شان كرده است. چيزي نيست سواي همه رنج‌هايي كه ديده‌ايم، يا خوشي‌هايي كه دست داده است. نمي‌دانم چه مي‌توان كرد، امروز شايد تنها همين فريادهاي خاموش برايمان مانده است؛ پس بگوييم كه اگر وطن را مي‌خواهيم، براي همين آدم‌ها مي‌خواهيم؛ براي من، براي تو، براي "فرزند دشمن" مان. مي خواهيم كه درش از فقر و صغارت و جهالت به در آييم؛ براي همين‌هاست كه مي‌خواهيمش.
بگوييم شايد دست كم خاموش نميريم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:13 توسط ایرانی

افشاگري يک جانباز و مشاور سابق وزارت رفاه درباره فساد مالي و انتقال بودجه جانبازان و مستضعفان به ستادهاي انتخاباتي جناح راست، در حالي که دولت و جناح راست براي انتخابات اسفند ماه آماده مي شوند، از بزرگ ترين رسوائي هاي دولت دو ساله محمود احمدي نژاد است که تاکنون با زور و تهديد و تغيير ناگهاني مديران با اين گونه افشاگري ها مقابله کرده بود. رسوائي بزرگي که دامن عده اي از اعضاي فراکسيون اکثريت مجلس را هم گرفته استطي چند روز گذشته کارکنان ستادي وزارت رفاه و تأمين اجتماعي شاهد درگيريهاي شديد لفظي ميان مشاور امور ايثاگران وزير و شخص وزير بودند .دکتر رضا جلالي مشاور امور ايثارگران و دبير شوراي عالي راهبردي وزارت رفاه و تأمين اجتماعي به شدت به رفتارهاي سياسي عبدالرضا مصري وزير رفاه اعتراض کرده و در افشاگري خود نشان داده بودجه اي که بايد براي جانبازان و بي سرپرستان و نيازمندان هزينه شود توسط وزير دولت احمدي نژاد به ستادهاي انتخاباتي هواداران دولت منتقل شده است. دکتر جلالي که با اولين اعتراض هاي خود توسط وزير رفاه از کار برکنار شد خود جانباز 70 درصدي جنگ هشت ساله ايران و عراق است.

به دنبال درگيري هاي اوليه دکتر جلالي با وزير رفاه، که پادر مياني ها و وساطت ها هم نتوانست آن را آرام کند، و بعد از آن که عبدالرضا مصري وي را از مشاورت و دبيري ستاد راهبردي برکنار کرد وي در نامه اي خطاب به همکاران خود در وزارت رفاه، ضمن برخي افشاگريها ، خواستار مناظره با مصري شد . وي در بخشي از نامه خود نوشت: "آيا مي دانيد که چرا اين حقير مورد بغض و کينه آقاي مصري و ايلش قرار گرفتم . به دليل ورود غير قانوني به حيات خلوت تشکيلاتي آقايان و به خاطر فرياد عدالتخواهانه اي که از حنجره حق گويم ، برخاسته بود" .

دبير برکنار شده شوراي عالي راهبردي وزارت رفاه در ادامه نامه خود نوشته است: "براستي آيا اين است معني عدالت ؟ عدالت يعني فرزندان شهيد و جانباز را از کار اخراج کردن؟ عدالت يعني براي سوگلي هاي کرمانشاهي وزارت رفاه در شمال پايتخت خانه هاي 400 ميليون ريالي رهن کردن؟ عدالت يعني باج خواهي از شرکت سرمايه گذاري تأمين اجتماعي؟ عدالت يعني تحويل دادن يک دستگاه خودروي آخرين مدل تويوتا به همسر وزير؟ عدالت يعني پژو پرشياي وزارتخانه را در اختيار فرزند وزير قرار دادن؟"

جلالي همچنين با نگارش نامه اي براي رئيس جمهور احمدي نژاد عليه مصري افشاگري کرده است . او در اين نامه با جعلي خواندن مدرک تحصيلي مصري مدعي شده مدرک دکتراي وزير رفاه همچون شيوه راهيابي او به مجلس هفتم از طريق تقلب به دست آمده است .

مشاور معزول امور ايثاگران وزير رفاه در نامه خود نوشته است: "اين حقير و همکارانم در وزارت رفاه و تأمين اجتماعي بسيار مشتاقيم تا بدانيم که عبدالرضا مصري در چه سالي در کنکور کارشناسي ارشد و دکتري شرکت کرده و رتبه قبولي او چند بوده است؟!"

جلالي همچنين دليل اصلي درگيري خود با وزير رفاه و تأمين اجتماعي را تبديل اين وزارتخانه به ستاد انتخاباتي جناح راست در انتخابات مجلس هشتم عنوان و اعلام کرده : "وزارت رفاه و تأمين اجتماعي از طريق اعطاي چندين ميليارد کالابرگ به نامزدهاي مورد حمايت جناح راست در انتخابات مجلس هشتم آنان را در جلب آراي مردم فقير و دهک هاي پائين جامعه ياري مي رساند" .


به نوشته جلالي هم اکنون برخي از نمايندگان با دريافت تعدادي از اين کالابرگ ها به توزيع آنها در ميان روستانشينان و محرومان مشغول هستند . به گفته جلالي حداقل اعتبار ريالي اين کالابرگها 170 هزار تومان است .

وي همچنين اعلام کرده است در صورتي که وزير رفاه و تأمين اجتماعي مناظره در اين باره را بپذيرد حاضر است نکات مهمي از اقدامات مصري در تبديل اين وزارتخانه به ستاد انتخاباتي راست راافشا کند .
اين در حالي است که مطابق برخي گزارشها بخشي از جناح اصوگرا که تحت عنوان « حاميان دولت » در انتخابات شوراي سوم شرکت کرده بود هم اکنون مشغول تدوين برنامه هايي براي استفاده کلان از منابع دولتي در انتخابات حساس مجلس هشتم است .

استعفاي 150 مدير دولتي و 50 سردار سپاه پاسداران که به سردار ذوالقدر جانشين وزير کشور نزديک هستند سبب شده دولت نهم اميدوار باشد با حمايت هاي همه جانبه از اين افراد ، 200 کرسي مجلس هشتم را از آن خود کند . رياست ستاد انتخاباتي حمايت از اين گروه 200 نفره را حاج صادق محصولي مشاور ثروتمند محمود احمدي نژاد بر عهده دارد و هماهنگي هاي لازم با وزارتخانه هاي مختلف از سوي او صورت مي گيرد . معاونان پارلماني وزارتخانه ها ، مشاوران جوان وزرا و تعدادي از مديران کارخانجات بزرگ دولتي، اعضاي اين ستاد انتخاباتي هستند .

اين ستاد ، حمايت هاي غير مستقيم و تأثير گذار خود از نامزدهاي فهرست « حاميان دولت » را شروع کرده و توزيع بن هاي 170 هزار توماني بين اعضاي "گروه 200 " بخشي از اقدامات وسيعي است که دولت احمدي نژاد براي کسب کرسي هاي مجلس هشتم آغاز کرده است .

گفتني است که عبدالرضا مصري که در وضعيت حساسي از مجلس به دولت راه يافت و وزارتش حاصل توافقي بين جناح راست و دولت احمدي نژاد بود، اين دوره با حمايت بنيادامام از حوزه کرمانشاه وارد مجلس شد. بالاترين سمت وي معاونت بنيادامام کرمانشاه بود. در مجلس هم با حمايت فراکسيون راست به رياست کميسيون رفاه اجتماعي مجلس رسيد. و در زماني که عدم راي اعتماد به دو وزير و احتمال استيضاح دو وزير ديگر دولت را در مقابل جناح راست قرار داده بود، ملاقاتي که در زمان خود در مطبوعات منعکس شد بين حبيب الله عسگراولادي پدرخوانده هيات موتلفه اسلامي و جناح راست، دو طرف را به تفاهم رساند و به انتقادهاي جناح راست عليه دولت پايان داد. و چنين بود که عبدالرضا مصري به وزارت رسيد و اولين کار وي انتقاد دويست ميليارد بودجه مصوب مجلس براي وزارت رفاه به بيناد امام بود.

پرويژ کاظمي وزير قبلي رفاه بافشار جناح راست که گرداندگان اصلي بنيادامام هستند کنار رفت و مددي نامزد وزارت از سوي احمدي نژاد که با حمايت وي مدير عامل سازمان تامين اجتماعي شده بود نيز نتوانست در مقابل مصري مقاومت کند.

اينک بايد منتظر بود و ديد افشاگري جانبازي که به حياط خلوت هيات موتلفه و بنيادامام راه پيدا کرده است به کجا مي انجامد

منبع:روزآنلاین

http://www.advarnews.us

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:55 توسط ایرانی

 
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:40 توسط ایرانی |

برکناری وزرای نفت و صنایع و پیش از آن بر کناری وزرای رفاه و تعاون و نیز استعفای رییس سازمان مدیریت، دولت احمدی نژاد را به عنوان دولتی که در دو سال نخست عمر خود بیشترین تغییرات، آن هم در مهمترین وزارت خانه ها و سازمان های تحت پوشش خود همچون سازمان مدیریت را داشته ، ثبت کرد.استعفای دکتر رهبر به هنگام بود؛ او صدای آوار سازمان مدیریت را شنید و به موقع استعفا کرد، تا کفاره ویران کردن مهمترین سازمان برنامه ریزی و مدیریت کشور بر دوش او نماند و به نام او ثبت نشود.
در این میان تغییر یا بر کناری وزرای نفت و صنایع حساسیت و اهمیت بیشتری داشت؛ به نحوی که رییس قوه قضاییه هم وارد میدان نقد شد و در همایش سالیانه دیوان محاسبات گفت:
" برخی برخورد ها با وزیران منشا ضربه های سنگین به نظام تمام می شود.خصوصا در تبلیغات که حرمت اشخاص مطرح است.اگر ما مکرر وزیر را عوض کنیم، چیزی عوض نخواهد شد.بلکه باید همت همین وزیر فعلی را زیاد کنیم."
وزیر نفت که آسان به دست دولت نیامده بود، که به این آسانی بر کنار شود.آقای وزیری هامانه چهارمین گزینه رییس جمهوربرای وزارت نفت بود. مجلس در بحث رای اعتماد به وزرا ، به رییس جمهور نشان داده بود که در مورد مدیریت مهمترین و حساسترین وزارت خانه کشور اهل مماشات نیست. حال چه شد که وزیر نفت به این راحتی وارزانی برکنار شد؟
هر چند به دنبال برکناری وزیر نفت، ادبیاتی به کار گرفته شد که گویی وزیر نفت هم مثل وزیر صنایع استعفا کرده است، ولی وی به صراحت اعلام کرد که بر کنار شده است. مشکل رییس جمهور با وزیر نفت از کجا آغاز شد که به برکناری انجامید؟
آیا قرار بود در این سال ها وزیر نفت و صنایع برنامه مشخصی را اجرا کنند؟ و به شاخص های معینی برسند و نرسیدند؟
واقعیت گواه است که آنان به دلیل عدم توفیق در اجرای برنامه برکنار نشده اند، که در این صورت بسیاری از وزرای دیگر کابینه در اولویت بودند. به تعبیر مدیر مرکز پژوهش های مجلس؛ وزیر نفت و صنایع در برابر اعمال نفوذ حلقه اول مشاوران رییس جمهور که می خواستند در انتخاب و عزل و نصب مدیران استراتژیک نفت و صنایع اعمال نظر کنند، ایستادند. یعنی دعوا بر سر لحاف ملا بود و نه اجرای برنامه.
نکته دوم، شتابزدگی و شیوه غیر اخلاقی دولت در برکناری مدیران ارشد خود بود. وقتی وزیر مستعفی صنایع در جلسه معارفه سرپرست جدید وزارت صنایع شرکت نمی کند و وزیر نفت سابق می گوید؛ استعفا نکرده ؛ بلکه برکنار شده است، این ها نشانه شتابزدگی دولت مهرورزی ست؛ که نتوانسته حتی در درون دولت خود با همکارانش با مهرورزی رفتار کند.
جالب است که در حکم سرپرستان جدید وزارت نفت و صنایع رییس جمهور به برنامه چهارگانه ی دولت یعنی عدالت گستری و مهرورزی و خدمت به بندگان خدا و تعالی مادی ومعنوی اشاره کرده است، که البته این ها شعار است و نه برنامه. وزرا موظفند به شکل کمی و کیفی مجری برنامه توسعه اقتصادی و صنعتی و فرهنگی کشور باشند و اصول خط مشی برنامه را که از سوی مجمع تشخیص مصلحت ابلاغ شده است در نظر بگیرند. ظاهرا تمام بحث های مجمع و مصوبات مجلس اوراق بایگانی شده است. در اجرا هم شاهد این دگرگونی های شوک آور در مدیریت کلان هستیم.
انتخاب افرادی که نه دانش تخصصی اداره وزارت خانه مربوط را دارند و نه تجربه قابل توجهی در مدیریت داشته اند و نه آن وزارت خانه را چنان که بایست به درستی می شناسند، ضربه مهلکی بر صنعت و اقتصاد کشور است. وزیر برکنار شده نفت؛ سخن بسیار مهمی در باره شرایط فعلی وزارت نفت گفته است. آیا گوش شنوایی برای شنیدن سخنان او وجود دارد؟ او گفته است:| وزارت نفت وضعیت ارتش در سال 1357 را دارد؛ که عده ای می خواستند ارتش را منحل کنند و امام در برابر آنان ایستاد و از ارتش حمایت کرد!"
هنوز تجربه ویران کردن سازمان مدیریت بدرستی سنجیده نشده است. بودجه سال 1387 و شیوه دفاع از آن نشان خواهد داد، که ویرانسازی که کار آسانی است، چه پیامدهایی می تواند داشته باشد. وزارت نفت از سازمان مدیریت اهمیت و حساسیت بیشتری دارد.اگر مدیریت این وزارت خانه و شرکت های تابعه آن در کشوری که اساس اقتصاد آن بر درامدهای نفتی مبتنی است، آسیب دید؛ چه کسی مسئول و پاسخگوست؟ و چه کسی قرار است خسارت های وارده را جبران کند؟
امیر مومنان علی علیه السلام فرموده اند:| العقل حفظ التجارب.
بدون هیچ تردیدی از آغاز انقلاب تا به امروز هیچ دولتی اینگونه تجارب دولت های سابق را نفی، مدیران ارشد نظام را چنین وهن و مدیران همکار خود را چنین بی اعتبار نکرده بود.وقتی در اجتماع مردم، رییس جمهوربا لحن خاص خود گوش استانداری را می پیچاند! و در عمل بی اعتبار و برکنارش می کند؛ وقتی تصمیم گیری در باره تقسمات کشوری در جلسه سخنرانی استانی صورت می گیرد و این سخنرانی به بحران و آشوب اقلید می انجامد، چه کسی مسئول است؟ وقتی که...
طرفداران دولت مهرورزی که به دلیل آرامترین انتقاد رییس قوه قضاییه که در همه دنیا از جمله محترم ترین شخصیت های یک کشور است، بی پروا هر چه می خواهند، می گویند؛ وقتی که با وضع و ادبیات رایج شده همه را تاختند و هیچ کس را بر نتافتند، مطمئن باشند که چنین وضعی فردا گریبانگیر دایره تنگ خودشان نیزخواهد شد. براستی اگر همان ماجرای اقلید و ماجراهای مشابه ،بررسی قضایی می شد، چه کسی می توانست پاسخگو باشد؟!

http://kadivar.maktuob.net/

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:58 توسط ایرانی

خبر اول 1 مرداد 1386:
عضو کمیسیون برنامه و بودجه و محاسبات مجلس شورای اسلامی در گفتگوی خود با خبرگزاری مهر با اشاره به درآمد سالانه 4 میلیارد دلار از محل صرفه جویی در مصرف بنزین برای کشور، تصریح کرد: این درآمد صرف توسعه راه آهن و ایجاد پالایشگاه بنزین و کمک به افراد سرپرست بیکار خانواده خواهد شد.

خبر دوم 3 مرداد 1386:
دکتر احمدی نژاد در جمع خبرنگاران تاکید کرد: احداث 2100 کیلومتر راه آهن ظرف 3 سال آینده و 1200 کیلومتر راه آهن بطور سالانه پس از این مدت، توسعه پالایشگاه های بنزین و بهبود شبکه گاز رسانی و گاز سوز کردن خودروها و ایجاد بیمه پایه درمان برای افراد فاقد بیمه و بیمه بیکاری برای افراد بیکار سرپرست خانوار از جمله کارهای بزرگی است که از محل صرفه جویی در مصرف بنزین انجام می شود.

خبر سوم 13 شهریور 1386:
ایسنا، تهران: آرش 27 ساله که مسافركش بوده و به امرار معاش 2 خانوار از طریق مسافركشی می‌پرداخته به دلیل نداشتن بنزین و عدم توانایی كسب درآمد، شب هنگام خود را در منزل پدرش حلق آویز كرد و به زندگی خود پایان داد.

خبر چهارم 16 شهریور 1386:
وزیر کشور در شانزدهمین اجلاس سراسری نماز در اراک گفت: هفتاد و پنج میلیارد تومان در طی نوزده ماه از عمر دولت احمدی نژاد در استان‌ها صرف تعمیر، بهسازی و ساخت نماز خانه ها و مساجد شده است.

خبر پنجم 16 شهریور 1386:
دكتر محمود احمدی‌نژاد طی سخنانی در همایش طلاب مبلغ ماه رمضان: دولت بیش از 100 میلیارد تومان به مساجد و حوزه‌های علمیه كمك كرده است و تلاش می‌كند این مقدار را در سال آینده دو برابر كند.

http://bargritz.wordpress.com

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:19 توسط ایرانی

http://hanif.ir/

خاطره جزئي از زندگي انسان است ، مخصوصا اينكه در اين خاطره پندي و اندرزي يا اتفاق خوش و ناگواري نهفته باشد، در هر حال 18 شهريور سالروز دستگيري‌ام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگي‌ام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم براي آنان كه اين مطلب را سال گذشته خوانده اند اين مطلب خسته كننده نشود، اما اين روزها به شدت حس مي‌كنم تجديد اين خاطره ضروري است.

***

چند هفته‌اي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، مي‌دانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيري‌ها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيري‌ها مدام به سمت من نزديك‌تر مي‌شود.

از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايت‌هاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطن‌خواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي مي‌دانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.

بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پي‌گير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك مي‌شناختم از دوران روزنامه «ياس‌نو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستي‌مان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانه‌اي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.

«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفته‌اند و همه چيز را از آنجا برده‌اند و دنبال دامين رويداد و امروز بوده‌اند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شده‌اند، باز هم حس مي‌كردم كه اين حلقه دارد به من نزديك‌تر مي‌شود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.

در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليت‌هاي رويداد ارتباط نزديك داشت و مي‌دانست كه من از ابتداي راه‌اندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بوده‌ام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نمي‌كردند تا دستگيرش كنند.

صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.

بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس مي‌گيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نمي‌بينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،

باز به گوشي‌ام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس مي‌گيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.

به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف مي‌زنم.

اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو مي‌گرده و گفته مي‌خواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،

فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس مي‌گرفتند.

در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا مي‌كنيم و دستگير مي‌كنيم.

پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.

من و فرنوش كه اين روزها زندگي‌مان در آستانه يك‌سالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميق‌تري با محسن عزيز شد.

حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نمي‌توانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه مي‌شود، نمي‌دانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن مي‌شدند كه من درگير فعاليت سايت بوده‌ام و الان تعطيلش كرده‌ام و از طرفي نمي‌دانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.

شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را مي‌زند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستاده‌اند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.

ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و مي‌دانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زودي‌ها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيه‌هاي حقوقي اوليه‌اي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.

در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه مي‌دانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.

صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسي‌ام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه مي‌كند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباس‌آباد و ساعت 11 آنجا باشيد.

ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاق‌ها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي مي‌كرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.

حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس مي‌گرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زده‌اي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نمي‌كند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را مي‌برند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد مي‌شود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامه‌ام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.

از پله‌ها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشم‌بندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشم‌بند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.

ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بي‌سيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگين‌تر وارد محوطه‌اي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشي‌هاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نمي‌ديدم.

مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده مي‌شود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.

بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را مي‌گرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين مي‌كشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.

پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش مي‌كردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر مي‌كنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشه‌اي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشته‌هايي از افراد مختلف ديده مي‌شد اما نوشته‌اي برايم آشنا بود و آن نوشته‌هاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتن‌مان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا مي‌شنوم، خدايا كي اين دوران تمام مي‌شود»(نقل به مضمون) و در گوشه‌اي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذرانده‌اند.

بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشم‌بندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شماره‌اش چند است كه گفتم فروخته‌ام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.

چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليه‌اي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.

پشت سرم يك نفر ديگر كه حاج‌آقا مي‌نامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسه‌اي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع مي‌كنيم، من مي‌نويسم و شما هم كتبي جواب مي‌دهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم مي‌رسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفته‌اند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونه‌ي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.

خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاج‌آقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس مي‌كنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.

فكر مي‌كنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلول‌هاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آورده‌اند، صداها رد و بدل مي‌شد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش مي‌كردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش مي‌رسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نمي‌كردم ولي آرام آرام از طرز گفت‌وگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهاني‌اش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده مي‌شناسمش.

در وسط حرف زدن‌ها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟

فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايت‌ها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.

با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگه‌اي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامه‌نگارم.

كم كم جو اعتماد بين‌مان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف مي‌زدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور مي‌شدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آورده‌اند او هم سوار بوده و در صندلي‌هاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.

خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.

حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري مي‌كنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را مي‌ديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نمي‌ديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كرده‌ام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچه‌هاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.

شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليه‌ام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبه‌ها شام چي مي‌دادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظه‌ي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت مي‌خواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود مي‌پرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ مي‌داد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس مي‌زد و مي‌گفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش مي‌تابيد.

بعد از شام بچه‌ها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف مي‌زد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلول‌هايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط مي‌كردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده‌ بودند.

سلول من يعني شماره هفت شب‌ها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب مي‌توانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن مي‌شد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه مي‌گشت ولي شب‌ها كه خاموش بود از لاي پره‌هاي هواكش مي‌شد تكه‌هاي كوچكي از آسمان شب را مي‌شد تماشا كرد و اين شد تفريح شب‌هاي من كه گاهي مي‌توانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان مي‌رفت هواكش را روشن كنند، از لاي پره‌ها شاخه‌هاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف مي‌بردش، آقاي راد مي‌گفت كه خوش به حالت كه مي‌تواني آسمان را به راحتي تماشا كني.

***

اينها گوشه‌اي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نمي‌دانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط ایرانی

www.alefba.com

رئیس پلیس امنیت اخلاقی کشور در پربیننده ترین بخش خبری رسانه به اصطلاح ملی خلیج فارس رو خلیج مجعول عربی خواند! چیزی که عیان است نیاز به توضیح ندارد. ننگ تا چقدر؟ آقا یک بار فرمودن خلیج ولی بیخیال نشدند و دفعه دوم گفتند خلیج عربی، ایشون شرافتشون رو کجا گذاشتند؟ جالب بود که گزارش درباره کشف باندی بود که زنان اهل کشورهای آسیای میانه را به کشورهای عربی جنوب خلیج فارس قاچاق می کردند اما این آقا‌ هرگز توضیح ندادند که سرنوشت دختران ایرانی چه؟ اصلا تا به حال حرفی درباره آن‌ها زده‌اند؟ ظاهرا زورشان را در گشت ارشادشان خلاصه کردند! سوتی ننگین فرمانده را ببینید. کاش بشود سر و صدایی کرد و باعث شد این آقای به اصطلاح فرمانده استعفا بدهند که البته بعید است!

برای دیدن فیلم به:http://video.google.co.uk/videoplay?docid=6395761063279295957&hl=en-GB مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:53 توسط ایرانی

عبدالحسین هراتی

aharati@mail2world.com

صبح اول وقت یکی از روزهای تابستان سال 67 بود. معمولا صبح‌ها که وارد حسینه ارشاد می‌شدم اول می‌رفتم اتاق ته راهرو و کمی با مرحوم آقا رضا اصفهانی گپ می‌زدیم و بعد می‌رفتم طبقه بالا دنبال کار خودم. آنروزها به شدت و با همه وجود پیگیر پروژه بزرگی بودم که خود آنرا طراحی کرده بودم و ناصر میناچی که او هم مثل من عاشق "بی‌منطق و بی‌عار" شریعتی است، تصمیم گرفته بود که در زنده کردن یاد "یادآور" و آثار او مرا یاری دهد.

صبح آنروز هم یکراست رفتم ته راهرو پیش آقا رضا که او هم تازه وارد شده بود. به من گفت "هراتی حالش رو داری که یک تلفن بزنیم به گلزاده (علی گلزاده غفوری) بریم برشداریم و امروز رو تعطیل کنیم بریم کوه". گفتم موافقم. تلفن رو برداشت و به منزل گلزاده غفوری تلفن کرد. دیدم یک مرتبه حالش متغیر شد و دوسه بار پای تلفن گفت "آخه چی شده به من بگو". بعد گوشی رو گذاشت. چند لحظه‌ای خیره به من نگاه کرد و بعد گفت: "حال گلزاده خیلی بد بود مثل اینکه صداش از ته چاه در می‌اومد، گمان می‌کنم اتفاق بدی براش افتاده".

یادم می‌آید بار اولی که به منزل گلزاده رفته بودم عکس هر دو پسرش که اعدام شده بودند روی دیوار بود و در زیر عکسها نوشته شده بود "رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه..." (مردانی که بر پیمان خود با خداوند صادق بودند...). در هر حال پی ماجرا را گرفتیم. این بار دختر و دامادش را اعدام کرده بودند. کم کم خبر اعدام‌ها بیشتر و بیشتر پخش می‌شد. من در آنروزها پروژه خطرناک دیگری را نیز اداره می‌کردم و آن ارتباط یکی از احزاب لیبرال مذهبی آپوزیسیون داخل کشور با آقای منتظری بود که خمینی را به شدت به خشم آورده بود. خبر را بطور روشن و با جزئیات بیشتر در مسافرت‌های برنامه‌ریزی شده‌ای که به قم و بیت آیت‌الله منتظری داشتم دریافت کردم. گمان می‌کنم برای اولین بار باقی برایم تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده.

آنروزها خیلی‌ها می‌دانستند که هر چه تباهی و جنایت در این کشور اتفاق می‌افتد همه منویات آن پدر (خمینی) و آن پسر (سید احمد) است.
دهه شصت، که دهه حاکمیت بلامنازع آن پدر و آن پسر بود را به جرأت باید تونل وحشت تاریخ معاصر ایران نامید.
برخلاف خانم حقیقت‌جو بنده معتقد نیستم که اگر ذکری از کشتار زندانیان سال 67 ، توسط اصلاح طلبان به میان نیامده به دلیل این است که در اولویت نبوده. بلکه به این دلیل است که آقایان اصلاح طلب ذی دخل در این ماجرا هستند. البته این به این معنی نیست که اصلاح طلبان بخصوص چهره‌های روشنفکری ایشان در این ماجرا دخیل بوده‌اند و دستشان آلوده است. بلکه به این معنی است که ورود به این ماجرا را به نفع خود نمی‌دانند و بلکه به ضرر خود می‌بینند و لذاست که از این ماجرا فرار می‌کنند.
و فرار می‌کنند چون صداقت به خرج نمی‌دهند. چون پس از اعتراف به این موضوع باید بپذیرند که امامشان فردی جنایتکار بوده است و امام نبوده است بلکه طاغوتی فریبکار بوده است. گروهی که هنوز سید احمد خمینی را ستایش می‌کنند چگونه می‌توانند سخن از جنایتی برانند که آن پدر و آن پسر متفقا و با هم مرتکب شده‌اند.
نخیر خانم حقیقت‌جو!
و بله خانم حقیقت‌جو!
شما نیمی از حقیقت را می‌گویید نه تمام آنرا.
آری، اجرا کنندگان پست و دون‌پایه آن جنایت امروز در رأس قدرتند اما تصمیم‌گیران عالی‌مقام آن، کسانی که در اتخاذ آن تصمیم شریک بوده اند و حکم اجرای آنرا صادر کرده‌اند، برخی امروز هنوز زنده‌اند و از رهبران اصلاح‌طلبانند.

آیت الله موسوی اردبیلی دستش تا مرفق به خون جوانان این کشور آلوده است و امروز آیت‌الله العظمای شماست. نمی‌توانم بپذریم که شما خانم حقیقت‌جو سوال مکتوب آقای اردبیلی از آقای خمینی را ندیده باشید که بعنوان رییس قوه قضایه می‌پرسد فقط باید کسانی که در تهران هستند اعدام شوند و یا این حکم در مورد شهرستانها هم هست؟
و آقای خمینی نیز مکتوب جواب می‌دهد که این حکم در مورد شهرستانها هم هست.
خانم حقیققت جو فراموش کرده‌اند که یکی از کسانی را که امروز دوستان اصلاح طلب ما جزو رهبران خود می‌دانند در آن زمان دادستان کل انقلاب بود. بله آقای موسوی خویینی‌ها را می‌گویم. پرونده آقای موسوی خویینی‌ها و موسوی اردبیلی به هیچ وجه پاک تر از خلخالی و همین وزیر کشور کنونی نیست، آقای خمینی و سید احمد که جای خود دارند.
متأسفانه دوستان اصلاح طلب ما با فرافکنی تلاش می‌کنند به مردم بقبولانند که سید احمد خمینی مقتول قتلهای زنجیره‌ای بوده. فرافکنی را تا به کجا می‌خواهید ادامه دهید و تا به کی؟ سید احمد خمینی خود عامل بسیاری از قتلهای مخفی در ایران بوده است و سر سلسله جنبان این ماجرا و اصلا چرا باید عنصر آلوده‌ای مانند سید احمد هدف قتل و ترور قرار گیرد آنهم به وسیله دوستان خودش؟ می‌گویید به این دلیل که اطلاعات بسیاری داشته. به شما جواب می‌دهم که عنصر آلوده‌ای مانند سید احمد باید مواظب می‌بود تا کسی اطلاعات مربوط به خودش را منتشر نکند. چنین عنصری توان اینکه بخواهد با منتشر کردن اطلاعات مربوط به دیگران مزاحمتی برای کسی ایجاد کند را نمی‌داشته است. در یک مبارزه سیاسی افراد به میزان پاکی سوابق خود قدرت اخلاقی می‌یابند و برای قدرت حاکم خطرناک می‌شوند و الا قدرت حاکم به عناصر آلوده برای ورود به صحنه مبارزه خیر مقدم می‌گوید، چون با چنین افرادی در نهایت میتوان معامله کرد. افراد آلوده برای یک حاکمیت آلوده ایده آلند و گران قیمت، نه خطرناک.
خانم حقیقت‌جو، شش سال پیش به دوستان اصلاح‌طلبم در ایران می‌گفتم و امروز به شما می‌گویم که رهبران شما خائن‌اند. رهبران شما آلوده تر از آنند که بتوانند ادعای اصلاح طلبی داشته باشند، حتی اگر بخواهند. من البته حساب فردی مانند خاتمی را از عناصر آلوده‌ای مانند کروبی و اردبیلی و خوئینی‌ها جدا میکنم.
البته من معتقدم حتی کسی مانند خلخالی نیز می‌تواند توبه کند اما دیگر نمی‌تواند ادعای رهبری یا مرجعیت عوام را داشته باشد. چنین کسی اگر صادق است باید همچون ابراهیم ادهم خرقه پشمین بپوشد و سربرهنه و پا برهنه، پشیمان از گناهان خویش، سر به بیابان بگذارد و یا تن به تیغ جلاد دهد نه اینکه مدعی شیخیت و یا آیت الله العظمایی شود و مردم را بار دیگر به طرف خود دعوت کند که اگر چنین کند بدانید قطعا دروغگوست.
این رهبران خائن با ظرفیت‌های منفی خود از شما و صداقت شما و پاکی شما و قدرت اخلاقی و ارزشی که بسیاری از اصلاح طلبان پاک نهاد و پاک عمل تولید می‌کنند، استفاده می‌کنند و درست در سر بزنگاه بر سر شما معامله خواهند کرد و شما را رها خواهند نمود و دست در دست دشمنان شما خواهند گذاشت.
قدر پاکی و صداقت خود را بدانید و راه خود را از این رهبران خائن جدا کنید و تابوی خمینی را بشکنید تا رها شوید، رسیدن به قدرت را فراموش کنید. نفس مبارزه با کجی زیباست. آن را شیوه زندگی خود قرار دهید تا پاک شوید، تا خود شوید، آیا نمی‌خواهید که به یکباره از خاک بر افلاک شوید؟



+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:29 توسط ایرانی |

امروز خبر انتخاب آیت الله هاشمی رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان رهبری با ۳ ساعت تاخیر در ساعت ۱ بعدازظهر از شبکه خبر پخش شد البته این همه عصبانیت شبکه خبر نبود این شکه در متن خبر اعلام کرد حجت الاسلام رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان انتخاب شده و بعد از آن اعلام کرد که آیت الله جنتی رقیب ایشان کاندید دیگر برای این سمت بودند وبعد از آن اعلام کرد آیت الله مومن به عنوان نایب رییس دوم  این مجلس انتخاب شدند اگر در خبر مزبور دقت کنید شبکه خبر که زیر نظر آقای خامنه ای است در متن خبر اعلامی مرتبه علمی آقای رفسنجانی رو حجت الاسلام اعلام کرده ولی رقیب ایشان آقای جنتی و حتی نایب رییس این مجلس رو آیت الله اعلام کرد(قابل توجه که مرتبه آیت الله از حجت الاسلام به مراتب بالاتر) خوب این شبکه خبر هم باید عصبانیتش رو مثل رجانیوز یک جور نشون می داد ولی این مطلب را خدمت مسئولان صدا وسیما اعلام کنم که آقایان شب دراز است و قلندر بیدار

http://aksejadid.blogfa.com 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:37 توسط ایرانی

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:10 توسط ایرانی |

http://www.mobemo.blogfa.com

 

در ايران اسلامي علما خودشان حكومت نخواهند كرد و فقط ناظر و هادي امور خواهند بود. خود من نيز هيچ مقام رهبري نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجره تدريس خود در قم برخواهم گشت.

مصاحبه با خبرگزاري رويتر، نوفل لوشاتو، 5 آبان 1357

 

 

در جمهوري اسلامي كمونيستها هم در بيان عقايد خود آزاد خواهند بود.

مصاحبه با سازمان عفو بين الملل، نوفل لوشاتو، 10 نوامبر 1978

 

 

در جمهوري اسلامي زنان در همه چيز حقوقي كاملاً مساوي با مردان خواهند بود.

مصاحبه با روزنامه گاردين، نوفل لوشاتو، 1 آبان 1357

 

 

در حكومت اسلامي راديو، تلوزيون، و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق نظارت بر آنها را نخواهد داشت.

مصاحبه با روزنامه پيزا سره، نوفل لوشاتو، 2 نوامبر 1978

 

 

در منطق اينها آزادي يعني به زندان كشيدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاههاي تبليغاتي. در اين منطق تمدن و ترقي يعني تبعيت تمام شريانهاي مملكت از فر هنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاههاي قانونگذاري و قضايي و اجرايي از يك مركز واحد. ما همه اينها را از بين خواهيم برد.

سخنراني براي گروهي از دانشجويان ايراني در اروپا، نوفل لوشاتو، 8 آبان 1357

 

 

ما همه مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داريم.

سخنراني براي گروهي از ايرانيان، نوفل لوشاتو، 19 مهر 1357

 

 

 

براي همه اقليتهاي مذهبي آزادي بطور كامل خواهد بود و هر كس خواهد توانست اظهار عقيده خودش را بكند.

كنفرانس مطبوعاتي، نوفل لوشاتو، 9 نوامبر 1978

 

 

 

نه رغبت شخصي من و نه نه وضع مزاجي من اجازه نميدهند كه بعد از سقوط رژيم فعلي شخصاً نقشي در اداره امور مملكت داشته باشنم.

مصاحبه با خبرگذاري اسوشيتد پرس، نوفل لوشاتو، 17 نوامبر 1975

 

 

دولت اسلامي ما يك دولت دموكراتيك به معني واقعي خواهد بود. من در داخل اين حكومت هيچ فعاليتي براي خودم نخواهم داشت.

مصاحبه با تلوزيون NBC ، نوفل لوشاتو، 11 نوامبر 1978

 

 

من نميخواهم رهبر جمهوري اسلامي آينده باشم. نميخواهم حكومت يا قدرت را بدست بگيرم.

مصاحبه با تلوزيون اتريش، نوفل لوشاتو، 16 نوامبر 1978

 

 

در جمهوري اسلامي زنها آزاد خواهند بود. در تحصيل هم آزاد خواهند بود. در كارهاي ديگر هم آزاد خواهند بود.

مصاحبه با هفته نامه گاردين، نوفل لوشاتو16 نوامبر 1978

 

 

پس از رفتن شاه من نه رئيس جمهور خواهم شد، نه هيچ مقام رهبري ديگري را به عهده خواهم گرفت.

مصاحبه با روزنامه لموند، نوفل لوشاتو، 9 ژانويه 1979

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:2 توسط ایرانی |

 

به‌دنبال دویچه‌بانک و کومرتس‌بانک، درسدنر بانک (Dresdner Bank) هم روابط مالی و تجاری خود را با ایران قطع کرد.

 

بر اساس گزارش خبرگزاری آلمان (dpa)، درسدنر بانک هم تمامی رابط تجاری و تبادلات مالی خود را با ایران و در ایران متوقف کرد. دلایل این تصمیم افزایش هزینه‌های اداری این مراودات، به‌دلیل شرایط خاص سیاسی ایران اعلام شده است. این تصمیم روز سه‌شنبه (۲۱ اوت) در نشست هیأت مدیره‌ی درسدنر بانک گرفته شده است. زمان مشخصی برای پایان تعلیق بده‌بستان‌های تجاری این بانک با ایران، اعلام نشده است.

 

http://www.dw-world.de

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:49 توسط ایرانی |

ماموران امنيتي فرودگاه مسكو، نمايندگان پارلمان ايران را كه عازم بلاروس بودند، به توهين آميزترين شكل ممكن مورد بازرسي قرار دادند.

، هيات پارلماني ايران كه در ميان آنها برخي اعضاي كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي نيز حضور داشتند، برغم آنكه گذرنامه سياسي خود را به ماموران دولتي مسكو نشان دادند، با برخورد توهين آميز آنها مواجه شدند.

بر اساس اين گزارش، ماموران روسي، نه تنها وسايل نمايندگان پارلمان ايران را بازرسي كردند، بلكه در اقدامي غيرمتعارف، آنها را وادار كردند تا كمربندها و كفش هاي خود را نيز درآورند. روس ها سپس كمربندها و كفش هاي نمايندگان مجلس ايران را از زير دستگاه "ايكس ري" رد كردند و سپس به اين نمايندگان اجازه دادند كفش بپوشند و كمربندهاي خود را ببندند

asriran.com

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:46 توسط ایرانی |

 
تصاویر گویا نیست. عکاس بینوا رویش نشد نزدیکتر شود. مادر دخترک هم نخواست که از نزدیک از چهره دخترک تصویری تهیه شود.
زن بینوا می گفت " وقت قرارداد اجاره خانه که تمام شد، صاحبخانه که می بیند مستاجرهایش آهی در بساط ندارند به بهانه اینکه در خانه باجناقم اتاقی برای شما تهیه کرده ام اسباب و اثاث مان را بار ماشین کرد وقتی از اطراف محل قدیمی مان دور شدیم به ناگاه راننده ترمز کرد و به همراه صاحبخانه اسباب مان را بر روی خیابان خالی کردند و رفتند."
الان ده روزی است که در پیاده رو کنار دیوار مدرسه ای که نامش علی بین ابیطالب است سکنی گزیده اند.
"مرد خانه مان راننده سرویس است. پیمانی کار می کند. ماشین از خودمان نیست."
دخترک رنگ پریده است و ده دوازده سالی بیشتر ندارد و در فضای اطراف بین وسیله های خانه نشسته است. 
 روزها مرد درخانه (پیاده رو) نیست سرکار است و شبها ... .
تذکر : تا کنون از طریق مساجد محل و شهرداری منطقه 15 و کمیته امداد اقدام موثری انجام نشده است.
نشانی محل اقامت: تهران، افسریه، شهرک مسعودیه،اسلام آباد، خیابان مسلم، پیاده رو جنب مدرسه علی ابن ابیطالب
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 8:52 توسط ایرانی |