| |
هفته ي گذشته در جريان جشن فارغ التحصيلي جمعي از دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي، هنگامي كه دانشجويان به مناسبت فارغ التحصيلي روي سن مي رفتند و از طرف رئيس روحاني دانشگاه علامه هديه اي به رسم يادبود دريافت مي كردند، دانشجوي رتبه ۲ كنكور سراسري در بين ورودي هاي همان سال كه امسال جشن اتمام تحصيل مي گيرد، هنگام گرفتن هديه اش، از مسئول برگزاري مراسم مي خواهد كه چند دقيقه وقت در اختيار وي بگذارند تا بتواند از رياست دانشگاه حجت الاسلام والمسلمين شريعتي تشكر كند. مقام مسول با كمال ميل اجازه مي دهد،
سپس دانشجوي مذكور تبريك خود را اينگونه اظهار مي كند: " جناب آقاي شريعتي من به خاطر سرعت عمل و مهارتي كه شما از خود نشان داديد و در عرض مدت كوتاهي ۴۰ حكم محروميت از تحصيل براي دانشجويان اين دانشگاه صادر كرديد، به شما تبريك عرض مي كنم. دستاورد شما در طول تاريخ دانشگاه بي نظير بوده است، به همين خاطر من هديه خود را به شما تقديم مي كنم". بعد هديه خود را به جناب رييس مي دهد و ايشان از گرفتن هديه امتناع مي كند، به همين خاطر دانشجوي مذكور هديه را جلوي پاي رييس گذاشته و پايين مي آيد.
قيافه جناب حجت الاسلام والمسلمين شريعتي در آن لحظه ديدني بود



پرسپولیس قصه من نبود. مادر چادری من و پدر کارمند به شدت محافظه کار من که در جوونی تمام تنش سوخته بود سراینکه اعلامیه های عمه ام رو آتیش بزنه که نگیرن عمه ام رو، توی فیلم پرسپولیس جایی نداشتن. حتی دختر عموی ساکن پایین شهر من که دو سال زندان رفت چون روی نیمکت خالی همکلاسش که اعدام شده بود گل گذاشته بود و هیچ ارج و قرب خاصی هم نداشت تو فامیل به خاطر زندان رفتنش هم توی این فیلم جایی نداشت. فقری که خانواده من مثل خیلی خانواده های کارمند و متوسط رو به پایین زمان جنگ باهاش روبرو بودن و تلاش مامان برای اینکه خورش غذاش برای هر کدوم از اعضای خانواده یه تیکه گوشت داشته باشه تو پرسپولیس جایی نداشت. افشین ناظم خوش قد و بالای دانشجوی برق شریف که تو جنگ کشته شد تو پرسپولیس جایی نداشت. کاوه هفده ساله که بعد از دوازده سال مفقودالاثری استخون هاش رو برای مادر پدرش آوردن تو پرسپولیس جایی نداشت. تو پارتی های "باحالی" که دخترپسرها توش شرکت می کردن و کمیته می ریخت می گرفتشون هم تا سال ها من جایی نداشتم و برام این جور چیزا مال از ما بهترون بود. عموی کنفدراسیونی من هم که هم پیش از انقلاب و هم بعد از انقلاب ممنوع الورود بود و سال ها بعد وقتی دوره "اصلاحات" برگشت ما رو ببینه احتمالا چیزی از اون آرمان ها براش نمونده بود که یه خورده از اون سال ها بگه و شاید کمی هم بحث "روشنفکری" بکنه که من هم با درگیری های اون دوران آشنا بشم. دهه شصت واسه من دوره کتونی پاره کفش ملی ای بود که ازش متنفر بودم و صف های طولانی شیر و گوشت و پنیر کوپنی و دعواهای بیشمار مامان بابا سر پول یا به عبارتی بی پولی و بزن برقص ها توی راهروهای "پناهگاه" ساختمونای شهرک اکباتان وقتی بمباران ها و موشک بارون ها بود و آوازخوندن هایی که بلند و بلندتر می شد که صدای ضد هوایی های فرودگاه و بمبا و موشک ها رو ما بچه ها نشنویم و حتی نفهمیم کی وضعیت سفید شده، و لباس های سرهمی پلاستیکی و ماسک هایی که با پوشک و نواربهداشتی مامان هامون درست کرده بودن که اگه بمب شیمیایی زدن بچه ها آلوده نشن و ما باهاشون آدم فضایی بازی می کردیم. همون دورانی که دیدن فیلم هندی توی ویدیوی بتاماکس همسایه ی به نظر ما پولدار یه اتفاق هیجان انگیز به شمار می اومد و دیدن بربادرفته و اشک ها و لبخندها اتفاقای فراموش نشدنی بود. همون دورانی که عمه هام اونور آب بودن و هر کدوم به دلیلی نمی اومدن ایران تا کمی از اون ریشه های خانوادگی برام بگن که همیشه کمشون داشتم. همون دورانی که زندگی دخترعمه پولدار و خیلی مهربونم و دختر دوست داشتنی اش که همسن من بود یه دنیای ناشناخته ای برام بود که فقط تو ذهن کودکانه من احساس کمبود عجیبی بهم می داد. احساس دیگری بودن.
اما پرسپولیس قصه من بود. قصه دختر بچه ای که گیجه و نمی دونه چرا باید تنش شبا بلرزه واسه اتفاقایی که تو دنیای بزرگترا داره اتفاق می افته. قصه مقنعه و ناظم های هیولا و فاطی کماندوهای دانشگاه. قصه بلوغ و گنده شدن سینه ها و دماغ و زشت شدن و حس سرخوردگی و تنهایی و عشقای شکست خورده و کله ای که بوی قرمه سبزی می داد و با قاضی دادگاهی که باید برای بد حجابی اش حکم صادر می کرد کل کل کرده بود و به کتاب حجاب مطهری استناد کرده بود سر اینکه یه تیکه موی سر بیرون اومدن به هیچ وجه شایسته مجازات و عذاب الهی نیست و امنیت خانواده رو بهم نمی زنه و نزدیک بود به جای جریمه مالی سر از زندان دربیاره. قصه دختری که یواش یواش تو سیستم ریاکارانه یادگرفت زبل باشه و دروغ بگه و وقتی چند سال بعد تو یه تجمعی در اعتراض به سریالی که ترویج چندهمسری می کرد گرفتنش خودش رو زده بود به مشنگی و به مسئول کلانتری گفت از ترس اینکه "آقاشون" سرش هوو بیاره اومده بود تو تجمع شرکت کرده بود. قصه یه بخشی از تاریخ کشورم که به کمک سیستم آموزشی مزخرف و محافظه کاری و ترس شدید خانواده ام از دونستنش محروم شده بودم. قصه دختری که راه و چاه رو یادگرفته بود و خط قرمز ها رو تو ویرایش مطالب سایت ها رعایت می کرد و مدت ها با اسم مستعار می نوشت و دم در دانشگاه آرایشش رو پاک می کرد و بعد از عبور از نگهبانی می رفت تو توالت آرایش می کرد. قصه دختری که تو "اندرونی" حجابی نداشت و تو "بیرونی" باید حجاب می ذاشت تا به نظام دورویی قانونی کشورش عمل کرده باشه. قصه ایرانی ای که مثل خیلی ایرانی های دیگه یهویی احساس کرد تو مملکت خودش جایی نداره و برای اینکه درجا نزنه باید بره افق های جدیدی رو تجربه کنه و بعد یهویی وقتی از مرزهای پرگهر مملکتش خارج شد تنهایی عین یه پتکی رو سرش فرود اومد و دید انگاری هیچ جایی جا نداره و هیچ جایی وطنش نیست و همه جا "دیگریه"؛ نه اونجایی که توش به دنیا اومده و نه اونجایی که بهش کوچ کرده به امید دنیای بهتر. قصه دختری که تو پروسه مهاجرت کلیشه های نژادپرستانه و امیال خود بهتر بینی "غربی" ها رو با پوست و گوشتش حس کرده و خوب می دونه حتی اگه پوست تنش رنگی نباشه و از تبار "با شکوه" آریایی هم باشه باز "سفید" نیست.
پرسپولیس قصه ای بود که باید می شنیدم تا بدونم چرا بعضی از هموطن هام که تو تبعید هستن اینقدر کینه دارن و اینقدر همه چیز رو توی دوگانه اسلام و سکولاریسم می بینن و به جای حکومت می گن رژیم و به جای جمهوری اسلامی می گن جانی ها و به جای آخوند می گن ملا. پرسپولیس قصه یه نسلی بود که من، مثل خیلی از بچه های هم سن و سال و هم طبقه خودم، مدتها بود باهاش بیگانه بودم. پرسپولیس داستان صادقانه یه زنی از مملکت من بود که به خلاقانه ترین شکل ممکن بخشی از تاریخ آدم های طبقه خودش رو برعلیه فراموشی جاودانه کرد.
شاید از دیدن فضای سیاه فیلم ناراحت بشیم. شاید اصلا دغدغه های مرجان دغدغه های ما نبوده باشه. شاید حرصمون درآد که چرا طبقه اجتماعی و اقتصادی ما تو این فیلم جایی نداشته. اما قصه مرجان واقعی واقعی بود. مرجان ساتراپی مثل هر آدم دیگه ای حق داره قصه خودش رو بگه. ادعایی هم نداره که این قصه قصه همه آدمای ایران بوده. ساتراپی از شخصی ترین چیزهای زندگی اش به صادقانه ترین شکل ممکن تو کتاب و فیلمش حرف می زنه و تقصیر اون نیست که روایت شخصی اش از مملکتی که به خاطرش رگ گردنمون قلمبه می شه تیره و تاره. مرجان تقصیری نداره که دوره خواب و خیال های "اصلاح طلبانه" ما رو تجربه نکرده و فرصت این رو نداشته که سر قله دیزین بی حجاب اسکی کنه و مشروبی که تو شیشه آب میوه ریخته شده بنوشه و دوست پسرش رو وسط خیابون با خیال راحت ببوسه و با دوست پسراش تو کافی شاپ ها دل بده قلوه بگیره و سر کلاس طراحی هاش از مدل برهنه استفاده کنه. مرجان تقصیری نداره که چند سالی که یه خورده دست ها کمتر رو گلوها فشار می اومد رو تجربه نکرده و تصویرهای کارتونش سیاه سفیده. مرجان، مثل خیلی آدم های معمولی معمولی مملکتمونه، که تو همون دوره ای که به سیاهی رنگ پرسپولیس بود مجبور شدن دل بکنن و برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن و هزارتا بدبختی بکشن و دلتنگی ها و نوستالژی های دوران غربت رو همراه با آرزوهای ایده آلیستی اشون دفن کنن.
پرسپولیس شاید همه ی قصه ما نباشه، اما قطعا بخشی از قصه ی همه ی ماست. پرسپولیس قصه ایه که باید برعلیه فراموشی خوندش و دیدش، و فکر کرد که چرا اینقدر فکر اینکه "غربی ها" و از ما بهترون ها ببیننش به ما حس بدی می ده. باید فکر کرد چه زخم هایی روی "غرور ملی باشکوه آریایی" ما وارد اومده که از دیدن آینه ای که بخشی از واقعیت های زندگیمون رو بهمون نشون می ده آزرده می شیم و ساتراپی رو متهم می کنیم به تیره و تار نشون دادن فضای ایران
بنده در گوشه اي از اين مملكت از نزديك شاهد عملكرد واقعي اين وام هاي بنگاه هاي زود بازده هستم و تقريبا خودم هم متاسفانه به عنوان كارشناس در بخشي از اين فرايند شوم دخيلم.
در اين مورد متاسفانه مطلب زجرآور زياد دارم. گرچه ممكن است نگارش اين متن جالب نباشد ولي خواهش مي كنم به اميد اينكه يكي از مسوولين آن را ببيند منتشرش كنيد.
بنده به عنوان كسي كه تقريبا با فرايند اعطا و نظارت وام بنگاه هاي زود بازده ارتباط دارم عرض مي كنم حتي اگر اين وام ها با نظارت شديد و مو به مو و در نهايت كارشناسي انجام شود پرداخت وام هاي ميلياردي (كه به لطف تاكيدات وزير محترم كار بسيار آسان شده است) به سرعت تاثير خود را بر تورم خواهد گذاشت. به عنوان مثال از زماني كه مثلا يك ميليارد تومان ناقابل به يك سرمايه گذار عاشق اشتغال زايي داده مي شود حدودا يك سال فرصت دارد تا اين سرمايه كلان را تبديل به فعاليت اقتصادي مورد نظر نمايد. كافي است به محض دريافت پول آن را در فلان منطقه فلان شهر تبديل به يك قواره زمين كند. دستگاه هاي بي شمار نظارتي حتي در صورت نظارت كامل و دقيق تا مدت يك سال نمي توانند به دريافت كننده وام ايراد چنداني بگيرند و بعد از آن هم در بهترين حالت دريافت كننده محترم به لطف شعار حمايت از توليد كننده و بهانه هاي واهي ..... 5-6 ماه بانك و دستگاه هاي اجرايي و نظارتي را معطل مي كند و در پايان هم در بهترين حالت ممكن و ايده ال ترين شرايط بانك مطالبات وام گيرنده را به دليل عدم اجراي تعهدات دين به حال مي كند و وام گيرنده محترم با هزاران منت و عشوه و ناز آن زمين ناقبل را به چند برابر قيمت فروخته و پول بانك محترم را با اصل و فرع آن باز مي گرداند. و تازه دوقورت و نيم او باقي است كه "بياييد پولتان مال خودتان.... و نتيجه اينكه چندين ميليارد ناقابل با استفاده از سرمايه بانك و به اسم بيكاران جوياي كار در جيب وام گيرنده محترم سرازير مي شود و اينگونه است كه به يكباره در مملكت عدالت محور ما هزاران نفر ميلياردر مي شوند. .... و اينگونه است كه در عرض 2-3 ماه كلمه ميليون جاي خود را با ميليارد عوض ميكند و اينگونه است كه به لطف اين پول هاي كلان باد آورده هزاران نفر براي گذراندن تعطيلات سر از جزاير قناري درمي آورند و ميليون ها نفر براي سير كردن شكم گرسنه فرزندانشان سر از ناكجا آبادهايي كه از گفتن نامشان در اين جا شرم دارم.
آقایان مسوولان شما را به خدا مسئله فقر و گرسنگي و محروميت مردم درد كشيده و نجيب ايران را با غرور و تعصب و يك دندگي و اثبات خويش و اثبات گروه سياسي و منيت خود معامله نكنيد. به خدا قسم تمام اين ناله ها و دردها و معصيت هاي ناچار از فقرها و ..... زمين گيرتان خواهد كرد. به خدا قسم روزي مي آيد كه بايد جوابگوي اين سياست هايي كه اغلب از سر غرور و يك دندگي است، باشيم. به خدا قسم زن بي سرپرستي كه سال ها بخشي از دسترنج خويش را پس انداز كرده به اميد روزي كه كلبه محقري را براي فرزندانش تهيه كند و به يكباره مي بيند كه تمام پولي كه در طول سال ها براي تهيه ان كلبه محقر ذخيره كرده به لطف سياست هاي كذا و كذای يك شبه به يك اجر آن هم نمي رسد فرياد و ناله اي از سكوت دارد كه صداي آنرا فقط خدا مي شنود.
«معمول اين نوع جلسات اين است كه آمار عملكرد بدهيم. من به نظرم رسيد اين زحمت روتين را به روابط عمومي بدهيم و يا حداقل من خيلي مختصر در اين رابطه وارد شوم تا اين كه وقت بيشتري براي طرح مسائل مهمتر باشد.وزارت رفاقت و امورخارجه !
آقای منوچهر متکی را که می شناسید ؟ ایشان وزیر امورخارجه دولت مهرورز آقای احمدی نژاد می باشند البته گرچه آقای متکی وزیر محترم امورخارجه می باشند اما ایشان از بدو ورودشان به این وزارتخانه به تحول و بازنگری ای در این وزارتخانه پرداخته اند و موفق شده اند نام این وزارتخانه و عملکردش را کمی متحول نمایند و این وزارتخانه را از امور خارجه به وزارت رفاقت و امور خارجه تبدیل نمایند !
امروزه این وزارتخانه در مدت کوتاهی به چندان موفقیت چشمگیری دست یافته که توانسته کل بستگان و دوستان آقای متکی و دیگر معاونان آن وزارتخانه را گرد هم بیاورد ، شاید بسیاری از این اخبار و اطلاعات را شما جسته و گریخته تا کنون خوانده باشید اما سعی می شود در این مقال با هم نگاهی دقیق تر به این موضوع بیاندازیم :
همسر آقای متکی خانم طاهره نظری مهر که دکتر داروساز و از کارمندان سازمان بهزیستی کل کشور بوده اند بدون اینکه تخصصی در حوزه امور خارجه داشته باشند ناگهان به وزارت امورخارجه به عنوان مشاور وزیر منتقل شدند ایشان که در بهزیستی داروسازبخش توانبخشی بودند با بیست و هشت سال سابقه کاری این روزها مشاور شده اند تا بتوانند چند وقت دیگر بازنشست بشوند و از حقوق و مزایای بازنشستگی یک مدیر کل ارشد استفاده کنند .
همسر آقای شیخ عطار نیز خانم فریبا نمازی که پیش از این ناظم دبیرستان دخترانه امام سجاد در منطقه هفت تهران بوده اند به محض اینکه همسرشان قائم مقام وزارت امور خارجه شدند به این وزارتخانه منتقل شدند و مدیر و معلم و ناظم مدرسه را نیز با خود آوردند به وزارت امورخارجه تا دور هم باشند و حالا این خانمها در آنجا چه می کنند خدا عالم است !؟
خانم متکی که البته بسیار جویای نام نیز هست علاوه بر نظارت بر انتصابات و نقل و انتقلات به عنوان مثال دو ماه پیش که سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي سمیناری را با نام " زنان نخبه مسلمان " در نظر داشت برگزار نماید مبلغ هفتادو پنج میلیون تومان را به دبیرخانه سمینار از بودجه وزارت امورخارجه اهدا نمودند تا از وی در سمینار به عنوان یک زن موفق و نخبه نامبرده شود! . از دیگر شاهکارهای آقای متکی و خانواده محترمشان اینکه در اسفند سال 1386 هنگامی که آقای متکی در یک هیات دیپلماتیک قصد عزیمت به کشور سوریه و لبنان را داشتند این افراد نیز حضور داشتند :
خانم طاهره نظری مهر- همسر آقای متکی به عنوان کارشناس زنان
خانم معصومه متکی - دختر آقای متکی ( دانشجوی فیزیک دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) به عنوان کارشناس قراردادهای عمرانی
آقای حمیدرضا متکی - پسر آقای متکی (از تحصیلات ایشان اطلاعی در دست نیست) به عنوان مدیر هماهنگ کننده هیات اعزامی ، البته لازم به یادآوری نیست که همه این افراد و هیات باهواپیمای تشریفاتی دولت ایران به سوریه و لبنان رفتند ، همان هواپیمایی که در زمان دولت آقای خاتمی خریداری شد وجنجالهایی برپا کرد و دولت آقای احمدی نژاد به محض آمدن گفته بود آنرا فراموش کنید ما احتیاجی به این هواپیمای طاغوتی نداریم !
یک نکته جالب دیگر چندی پیش وزیر امورخارجه سوئیس به ایران سفر نموده بود که همگان مطلعید درسومین شب حضور ایشان در رستوران باغ گیلاس وزارت امورخارجه ضیافت شامی برگزار نموده بود که هیات سوئیسی با جمعیت پانزده نفر و تیم ایرانی با تعداد بیش از هفتاد نفر در آن ضیافت بودند که در میان آنها بازمیتوانیم به همسر و فرزندان آقای متکی باجناقهای ایشان و بسیار جالب تر شوهر خاله آقای متکی هم اشاره کنیم . اما حالا که صحبت فامیلهای آقای متکی شد لازم است که باجناقهای آقای متکی هم اشاره نمائیم :
آقای متکی مفتخر به داشتن چهار باجناق هستند که به محض به وزارت رسیدن آقای مجتبی مردانی باجناق بزرگتر را سر کنسول جمهوری اسلامی در حیدر آباد می نمایند و آقای علی صمد لکی زاده را که قبلا درجه دار سپاه پاسداران بودند با مدرک سیکل به عنوان معاون اداره مجمع شیمیایی و خلع سلاح وزارت خارجه منصوب کردند و آقای علی حلمی باجناق دیگر را مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی در لندن نمودند و دیگری را آقای حمید میرزایی مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی در بمبئی هند نمودند . البته لطف ایشان فقط شامل حال باجناقها نشده ایشان دو برادر خانم گل و ناز هم البته دارند ! ، که از قضا آنها هم تا قبل از به وزارت رسیدن ایشان بیکار بودند که با آمدن آقای متکی به وزارت امورخارجه شکر خدا این معضل نیز برطرف گردیده آقای جواد نظری مهر رایزن امور کار سفارت ایران در بحرین گردیدند و آقا وحید هم مسئول امور دانشجویی در سفارت ایران در مالزی .
چند نکته هم جهت یاد آوری بد نیست بخشی از حقوق کارمندان وزارت امورخارجه از سال 1372 تا کنون پرداخت نشده و به تعویق می افتد . هزینه پرواز یک ساعت هواپیمای اختصاصی هم که آقای متکی همواره حتی برای رفتن خود و خانواده اش به مشهد هم از آن استفاده میکند هر یک ساعت 2 میلیون تومان می باشد . اما همین آقای متکی البته که بسیار قانونمدار می باشد ، و البته تخلفی هم تا کنون در وزارت ایشان صورت نگرفته است ؟! ، از زمان ورود آقای متکی و ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد در وزارت امورخارجه بر اساس ماده 89 اساسنامه وزارت امورخارجه که اشعار می دارد پرسنل وزارت امورخارجه نباید در هیچ حزب و فرقه سیاسی باشند فقط هفتصدو چهل و اندی نفر از اعضای این وزارت خانه را به بهانه اینکه دوم خردادی و از اعضای تشکلهای جبهه دوم خرداد هستند را متخلف شناخته و البته متخلف از خدمت مستعفی می شود و خوب زحمت پرکردن این خلاء انسانی را هم باجناقها و همسران آقایان متکی و شیخ عطار و دوستان و برو بچ آقای متکی تقبل نموده اند ! اما حالا که صحبت ماده 89 اساسنامه وزارت امورخارجه شد یک مسئله هم خالی از لطف نیست با هم از نظر بگذرانیم ، آقا منوچهر خان وزیر خود نیز از اعضای کانون فارغ التحصیلان شبه قاره هند می باشند که البته قبل از دوران وزارت دبیر کل این تشکل سیاسی بوده اند ایشان با وزارت رسیدن البته استعفاء دادند از این سمت اما از آنجا که خیلی دلشان برای دوستان هم تشکلی و هم حزبی شان تنگ می شده و طاقت دوری آنها را نداشته تصمیم میگیرد حالا که خودشان نمی توانند در آنجا باشند دوستانشان را به وزارتخانه بیاورند اینجا بود که این اقدامات احساسی و عاطفی را انجام می دهند :
آقای سید مهدی نبی زاده از دوستان دوران تحصیلشان را که در همان کانون هم بودند ومهندس فارغ التحصیل از شهر بنگلور می باشند را که در وزارت ارتباطات و در شرکت مخابرات به عنوان کارپرداز مشغول بودند را به وزارت امورخارجه منتقل و به عنوان معاون اداری و مالی انتصاب می نمایند اما بعد از گذشت 20 ماه مهدی خان دلشان را این معاونت می زند و فیلشان هوس هندوستان می کند اینجا بود که آقا منوچهر ایشان را به عنوان سفیرجمهوری اسلامی،در هندوستان منصوب می نمایند ، مهدی خان البته در آن 20 ماه معاونت اداری و مالی خود به نحو حریصانه ای به ماموریت های موقت پرداخت و از کلیه سفارت خانه ها و سر کنسول گری های جمهوری اسلامی، دیدن کرده و در همین گذر به بیش از 100 کشور سفر کردند .
آقای مجتبی کولیوند که ایشان نیز کارمند عادی شرکت مخابرات و دانشجوی دانشگاه پونه و نیز عضو همان کانون بودند به عنوان مدیر کل ابنیه و اموال وزارت امورخارجه انتخاب شده وی پس از 2 سال و سفرهای متعدد به خارج از کشور به آقا منوچهر می گوید من را هم سفیر کنید اما به علت نمی دانیم چه چون با سفارت او مخالفت شد ایشان هم قهر کرده و از وزارت خارجه رفت منتها دیگر به شرکت مخابرات برنگشت و هم اکنون مشغول برجسازی در تهران هست .
آقای ماشاالله شاکری هم که فارغ التحصیل دانشگاه دهلی می باشد و قبل از وزارت دوستشان منوچهر خان در سازمان کشتیرانی کارمند روابط عمومی بودند رابر اساس شایستگی های که حتما داشته به عنوان سفیر جمهوری اسلامی در پاکستان منصوب می نمایند .
آقای حیدر رضا ضابط که ایرانی الاصل و متولد هندوستان بوده اند و قبل از وزارت آقا منوچهر درآستان قدس خادم حرم امام رضا بودند را به عنوان کارشناس سیاسی وزارت خارجه در سفارت ایران دراسلام آباد انتصاب می نمایند .
البته آقای سید علی حسینی هم که معرف حضور همه می باشد دیگر سخنگوی وزارت امورخارجه ایشان هم از دانشجویان عضو کانون دانشجویان شبه قاره هند بوده اند .
قصه شایسته سالاری آقای متکی بسیار طولانی شد پس بگذارید مابقی را فهرست وار با هم از نظر بگذرانیم :
مهدی محتشمی ،رئیس اداره انبیه ساختمان وزارت خارجه .ایشان قبلا کارمند عادی سازمان بهزیستی بودند که بازنشسته شده بودند و البته توسط متکی خان خدمت او بمدت نامعلوم تمدید می شود .
آقای خسرو رضازاده کارشناس سفارت جمهوری اسلامی در نیجریه می باشند ایشان نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است و عضو کانون فارغ التحصیلان می باشد.
آقای مسعود زمانی سر کنسول ایران در کراچی می باشند ، ایشان نیز از دانشجویان فارغ التحصیل هند می باشند .
آقای فرقانی از کارشناسان ابنیه و اموال سفیر ایران در ترکمنستان می باشند ، وی هم ولایتی آقای متکی و از اعضای کانون می باشند .
آقای محمود بابایی رییس اداره اقتصادی وزارت امور خارجه می باشند ایشان نیز فارغ التحصیل هند و تا قبل از این سمت در خیابان امیر آباد تهران آژانس املاک داشتند .
عباس کاشفی دیپلمه ای که در وزارت خارجه کارمند عادی بودند و دوست فرزند آقای متکی می باشند ایشان هم اکنون رییس اداره خدمات وزارت امورخارجه می باشند .
آقای یدالله صمدی رییس اداره امور مالی وزارت خارجه که با وجود گذشت 2 سال از بازنشستگی وی به عنوان رییس اداره امور مالی منصوب شد ایشان از بستگان آقای متکی می باشند .
آقای حمیدی زارع علیرغم اینکه ماموریت وی به عنوان سر کنسول در نخجوان تمام شده بود از همان جا به عنوان سفیر به باکو عازم شد وی نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است.
آقای محمد مهدی آخوند زاده که از نمایندگی ایران در آژانس انرژی اتمی به سفارت ایران در آلمان ارتقاء یافت نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است همچنین آقای مصطفی آخوند زاده برادر مهدی آخوند زاده علیرغم اینکه باز نشسته شده بود نیز به عنوان سر کنسول در شهر اکتاو قزاقستان منصوب شده .
آقای مصطفی اعلایی سفیر ایران در کوبا می باشد ایشان نیز فارغ التحصیل هند و از دوستان آقای متکی است.
آقای مهدی نژاد به سمت رییس تشریفات در سفارت ایران در دهلی نو منصوب شد وی نیز فارغ التحصیل هند و عضو کانون فارغ التحصیلان می باشد.
آقای علایی تازه قشلاق معاون سفیر ایران در دهلی نو می باشد وی نیز از فارغ التحصیلان هند است.
نمی دانم دیگر به غیر از این افراد کسی دیگری هم از کانون فارغ التحصیلان شبه قره هند هست که بیکار مانده باشد ؟ لطفا در صورت اطلاع و اینکه اگر کسی از کانون دانشجویان و فارغ التحصیلان شبه قاره هند بیکار است سریعا به طبقه سوم کاخ وزارت امورخارجه اتاق آقای وزیر اطلاع دهد !...
رئيس جمهور در نامهاي به رئيس مجلس درباره ابلاغ سه قانون مصوب توضيحاتي منتشر كرد.
به گزارش دفتر امور رسانه هاي رياست جمهوري، روز گذشته خبرگزاريها از ابلاغ سه قانون از سوي رئيس مجلس در پي استنكاف اين وظيفه توسط رئيس جمهور خبر دادند.
متن كامل نامه محمود احمدينژاد به حداد عادل به اين شرح است:
جناب آقاي دكتر حداد عادل
رئيس محترم مجلس شوراي اسلامي
سلام عليكم؛
متأسفانه بار ديگر با اقدام غيرقابل تفسير جنابعالي و به بهانه عدم ابلاغ قوانين مجلس شوراي اسلامي فرصت جديدي براي تداوم فشار و ايراد اتهامات بياساس به دولت توسط بدخواهان فراهم و موجب تعجب همگان شد. اينك مطابق اصل 113 قانون اساسي موارد زير را متذكر ميگردد:
1- طبق اصل 123 قانون اساسي امضاء و ابلاغ قوانين از وظايف اختصاصي رييس جمهور است و رييس جمهور طبق اصل مزبور پس از ابلاغ قوانين از سوي مجلس در مورد توشيح و ابلاغ قوانين مورد نظر نيز اقدام نموده است كه معاونت حقوقي رئيسجمهور سوابق موضوع را براي شما ارسال كرده است. بنابراين اقدام شما در اين خصوص نقض آشكار اصل 123 قانون اساسي است.
2- اين اقدام شما مستلزم نسبت دادن استنكاف و خودداري رئيسجمهور از ابلاغ قوانين است كه مطابق مستندات ارائه شده به جنابعالي، نسبتي كاملاً ناروا است. كافي بود با مراجعه به سوابق و بايگاني مجلس شوراي اسلامي، رونوشت ابلاغ قوانين را ملاحظه مينموديد.
اينك چند سوال مطرح است:
1- علت تعجيل در اين اقدام خلاف قانون چيست؟ به فرض كه مطلع شديد كه قانوني از 9 ماه قبل ابلاغ نشده است؛ آيا شايسته نبود كه سه دقيقه وقت نيز براي يك مكالمه ساده تلفني و سوال از مسؤول مربوطه در معاونت حقوقي رييس جمهور اختصاص مييافت و اين بدعت ناروا در روابط قانوني و حقوقي كشور پايهگذاري نميشد. راستي اين همه عجله براي چيست؟
2- مسؤوليت افتراء (استنكاف و خودداري از اجراي قانون اساسي) به رئيسجمهور و زمينهسازي براي هجمه به او به عهده چه كسي است و چگونه بايد به تخلف شما رسيدگي شود و اين آسيب چگونه قابل جبران است؟
3- بياعتنايي به قانون اساسي و تخلف از آن به وسيله رييس مجلس قانونگذاري چگونه قابل تفسير و توجيه است و آيا ضربه به اركان قانونگذاري كشور محسوب نميشود؟
4- آيا رواست دولتي را كه به گناه عدالتخواهي و استيفاي حقوق و عزت ملت از ناحيه همه مستكبران و مفسدان تحت شديدترين هجمهها قرار دارد به بهانههاي واهي مورد هجوم قرار داد.
برادرانه و متواضعانه عرض ميكنم كه اين فرصتها توسط ملت بزرگ فقط و فقط براي خدمت به مردم و صيانت از عزت ايران عزيز اعطا شده است. بايد مراقبت كنيم كه بدخواهان اين فرصت را كه نعمتي الهي است به نقمت بدل نكنند. اگر نبود، بدعت تخلف آشكار از قانون اساسي اينجانب هرگز اقدام به اين مكاتبه نمينمودم لكن اين را براي پاسداشت از قانون اساسي و ثبت در تاريخ ضروري ميدانم.
از خداوند متعال توفيق همگان را در خدمتگزاري صادقانه به ملت و صيانت از قانون اساسي به عنوان ميثاق ملي مسألت دارم.
محمود احمدينژاد